#دلتنگ_پارت_437


از ترس ایستادم و به شهابی که حالا با فک منقبض شدش به پسری که منتظر رو به روی من ایستاده بود تا کارتو ازش بگیرم،نگاه کرد

اومد سمت پسر و گفت_داری چه غلطی میکنی؟

پسر_برو کنار داداش..منتظرم شماره رو بگیره زود برم مشتری دارم

من_شهاب توروخدا بیا بریم

پسر با تعجب روبهم گفت_دوست پسرته؟

شهاب خشمش فوران کرد و یقه ی پسرو توی یه حرکت چسبید و داد زد_مگه من بی غیرتم که میای به زنم شماره میدی بی ناموس؟

و با مشت محکم خوابوند روی صورتش که باعث شد محکم پرت شه روی زمین

با گریه التماس شهاب میکردم که ولش کنه اما اون بدتر از این حرف ها بود

دوباره بلندش کرد و یکی دیگه محکم تر خوابوند روی صورتش

همه اومدن تا جداشون کنن اما شهاب از فرصت استفاده و فک پسره رو داغون میکرد

به زور شهابو ازش جدا کردن..از پشت هاله ی اشکم به پسری که حالا روی زمین پهن بود نگاه کردم..صورتش سرخ شده بود و از بینیش خون میومد

شهاب دستمو محکم گرفت و راه افتاد سمت ماشین

در ماشینو باز کرد و با شدت پرتم کرد روی صندلی و خودش هم سوار شد

فقط گریه میکردم..اونقدر عصبانی بود که نمیشد باهاش حرفی زد

رو بهم با داد گفت_بهت میگم مثل آدم بگرد یعنی این؟این ریختی خودتو کردی که به کی نشون بدی خودتو؟اگر به منه که اصلا نمیخوام حالا ببینمت..اگرم واسه بقیست وقتی من نیستم هر طور میخوای بگرد

میون هق هق گریم گفتم_لیاقت نداری

با مشتی که خوابوند روی صورتم،سرم از پشت به شدت برخورد کرد به شیشه ی پنجره

از درد صورت به خودم نالیدم و اونم در کمال تعجب،بدون هیچ توجهی بهم راه افتاد

اونقدر صورتم درد میکرد که احساس میکردم استخوان صورتم خورد شده..اگر سیلی میزد یه چیزی ولی مشتی که به صورت اون پسر زد رو حالا جایگزین صورت من کرده بود

جای مشتش جز جز میکرد..صورتم از درد زیاد داغ شده بود

romangram.com | @romangram_com