#دلتنگ_پارت_421
با دیدن جامی که توی دستش بود لبخندم محو شد..چشم هامو ریز کردم که متوجه شد و جامو گذاشت روی میز جلوش
لبخندی زدم که با چشمک جوابمو داد..چشمک زدن شهاب همانا و گیر کردن پاشنه ی کفشم روی دامنم همانا
همین که اومدم بیوفتم،دست دراز کردمو دست بهارو گرفتم
شهاب هول شد و خواست بلند شه که با دیدن تکیه گاهم یعنی بهار با خیال راحت نشست
بهار_مگه چلاقی؟
من_ببخشید..یه لحظه پام گیر کرد
شادی_خاطره یه وقت مانتوتو در نیاریا..همین طور بگرد
پروانه_راست میگه!چندش!من برم پیش آروین جونم منتظرم نشسته
بهار خواست بزنه توی سرش که با چشم غره ی فرهاد از کارش دست کشید
بهار_بیا بریم بالا مانتوتو دربیار
با هم رفتیم بالا توی اتاق شهاب
بهار_حالا چرا تو اتاق این یارو؟چون فهمیدی داره عاشقت میشه میخوای جلب توجه کنی؟
من_بس کن بابا..نقطه ضعف گرفتیا
بهار_خاطره کاش سعید نمیومد..دارم دیوونه میشم
من_بهار تو واقعا هنوزم میخوایش؟
نفس عمیقی کشید و گفت_راستش آره ولی خوبی و مرد بودن فرهاد نمیزاره بهش فکرکنم..دوست ندارم به فرهاد خیانت کنم..من الان دارم خوشبخت میشم نمیخوام این رابطه ی پنهانی که سعید میخواد،زندگیمو خراب کنه..اونم به وقتش همه چیو فراموش میکنه
من_چی بگم؟سعیدو که میبینم کباب میشم..خیلی عذاب میکشه..کاش سرنوشت اینجور نمیشد..کاش اونروز جلوتو میگرفتم تا بهش زنگ نزنی تا با احساسات اینو شادی بازی نکنی..میدونی خیلی خودخواهی به هدفت رسیدی و زدی زیر همه چی
بهار_چکار باید کنم؟بعضی شبا تا صبح گریه میکنم!خاطره دست من نیست..نمیخوام دیگه زندگیم خراب شه!من بخاطر ازدواجم با فرهاد قید خانوادمو زدم..درسته با فرهاد خوب شدم و کم کم دارم عاشقش میشم ولی بازم نمیخوام برم سمت خانوادم..درسته عشق اول هیچوقت فراموش نمیشه ولی نمیتونم..بخدا نمیتونم
صداش کم کم آروم شد
رفتم کنارش و گفتم_همه چی درست میشه..سعید هم خوب میشه..مطمئنم..شادی هم کاری نمیتونه کنه چون فکرکنم با کسی دوسته
romangram.com | @romangram_com