#دلتنگ_پارت_412
* * *
یک ماه دیگه ای هم گذشت!
توی این یک ماه رفت و آمد مادر جون(مادر سپهر)زیاد شده بود..رفتارش با مامان بزرگ خوب بود ولی با سمیرا جون یکم سرد بود
وقتی خاله مهسا رو دید دوباره با اون کلی اشک ریختن..ازش عذرخواهی کرد بخاطر عشقی که خاله مهسا به پسرش داشت..وقتی دید اسم بچه ش سپهر هست کلی ازش تشکر کرد..
خاله هر بار با دیدن سپهر کلی اشک میریزه..میگه شبیهشه..فقط همین یه کلمه رو میگه
شهاب هم کنه تر از قبل شده..وقتی میاد یا میرم توی حمام یا خودمو به خواب میزنم..مامان بزرگ عاشقش شده
چند باری ازم سراغ مسعود رو گرفت که من هم مطلع نبودم ازش
گواهی نامم رو هم گرفتم ولی از رانندگی هنوز یکم هراس دارم..بعضی وقتا مامان بزرگ همراهم میاد و یکم تمرین میکنم ولی اون از بس از اول تا آخرش اسم خدا و چهارده معصوم رو میاره ترس منم بیشتر میشه واسه همین گفتم دیگه باهام نیاد
روی مبل نشسسته بودم و داشتم شیرینی خونگی دست پخت مادر جون رو میخوردم که گوشیم زنگ خورد.شادی بود!جواب دادم:
من_سلام
شادی_به سلام بر زن داداش خودم
شیرینی پرید توی گلوم..به سرفه افتادم..شادی ترسیده بود و مدام صدام میزد
لیوان آبی برداشتم و خوردم
من_زهرمار..چی گفتی تو؟
شادی_ترسوندیم..مگه دروغ میگم؟انقدر اذیت داداشم نکن..بیچاره داره دیوونه میشه از بس جلوت کوتاه اومده
جلوی خندمو گرفتم و گفتم_من دلیل تغییر ناگهانیشو نمیفهمم
شادی_اینارو بیخیال..میگما خاطره؟
صداش کمی ناراحت به نظر میرسید
من_چیزی شده؟
شادی_شهاب سرما خورده بود..تب و لرز داره بد..میخوام برم کتاب خونه از فردا امتحانام شروع میشه..بابا هم شرکته..مینا هم که شهاب چشم دیدنشو نداره..تو میای بالای سرش من یک ساعت برم و بیام؟
romangram.com | @romangram_com