#دلتنگ_پارت_396


بلند شدم و رفتم لب جاده ایستادم..شهاب فهمید که میخوام برم واسه همین اومد سمتم

با دو از وسط جاده،دو طرف رو طی کردم و رسیدم اونطرف خیابون

بهش نگاه کردم..داشت میومد این سمت

سریع دست جلوی ماشینی نگه داشتم و دربست گرفتم و رفتم خونه

توی تاکسی،سرمو به پشت صندلی جلویی تکیه دادم و بی صدا اجازه دادم اشک هام جاری بشن..شهاب پست!ازت متنفرم!تمام عشق و علاقمو زیر سوال بردی!تمام احساسمو به بازی گرفتی!ازت متنفرم!

بالاخره تاکسی جلوی خونه نگه داشت!یادم اومد پول ندارم

من_چند لحظه صبرکنید الان پول میارم

رفتم سمت آیفون و زنگ و زدم

صدای مامان بزرگ به گوش رسید_تویی دخترکم؟

من_مامان بزرگ تاکسی منتظره.پول همرام نیست پول میاری کرایه رو حساب کنی؟

هول جواب داد_الان میام

یکم بعد اومد و پولو حساب کرد..بدون توجه به پرسیدن سوالش نسبت به نبودن شهاب،پریدم بغلش و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن

فکرکرد از سر دلتنگیه واسه همین اون هم پا به پام اشک ریخت اما نمی دونست دل من اونقدر رنجیده هست که فقط منتظر کمی بهانه برای گریه کردنه..حس اینو که داشتم که دیگه چه بلایی میخواد سرم بیاد؟

بعد از یه ربع گریه کردن از آغوشش جدا شدم و باهم به داخل رفتیم..با وارد شدنم همه اومدن سمتم..خوشحال بودن از آزادیم

به زور لبخند مصلحتی زدم و در جواب خوش آمد گویی ها و گریه هاشون به آغششون رفتم

نیم ساعت کنارشون نشستم و به بهانه ی خستگی بلندشدمو راهی اتاق و روی تخت ولو شدم و خودمو به آغوش گریه سپردم..

* * *

یک ماه مثل برق و باد گذشت..شرایطم زیاد تغییر نکرده فقط سعی دارم با کلاس و چیزای دیگه خودمو سرگرم کنم تا فکرم به سمت شهاب پرواز نکنه..الان که فکرشو میکنم میبینم لیاقتشو نداره اما بازم سخته

کنکور قبول نشدم..هیچ کدوممون قبول نشدیم به جز شادی که توی همین شیراز آورد و مهدیس هم آزاد قبول شد توی رشت

توی این مدت به مامانم سر زدم..سر زدم تا بلکه دل تنگی که نسبت بهش دارم کمی جا باز کنه گرچه برگشتن به اینجا واسم سخت بود اما بازم نمیتونستم کاری کنم

romangram.com | @romangram_com