#دلتنگ_پارت_395
این حرکاتش ترس به جونم انداخته بود..دلم شور میزد
نگاهی به اطراف انداختم..لب جاده توی کمربندی توقف کرده بود
با تعجب گفتم_کنار اوتوبان توی خاک و گل؟
شهاب_خاطره پیاده شو اعصاب ندارم ماشینو میکوبم به در و دیوارا
بدون حرفی پیاده شدم و رفتم اونطرف تر از ماشین ایستادم..با پام روی خاک ها شکل های غیرواضع میکشیدم تا بالاخره شهاب اومد
سرمو بلندکردم و منتظر بهش چشم دوختم
هردو دستشو توی جیب شلوارش فرو برد و خیره به جاده گفت_من خواستم باهات حرف بزنم تا از واقعیت بهت بگم
بار اول که دیدمت برام کسی بودی مثل بقیه..یعنی سنت در برابرم انقدر کم بود که نخوام به چشمی جز بی تفاوتی نگاهت کنم..تا اینکه بحث اون سینا اومد وسط و تو رو نشونه گرفته بود..همین ها باعث نزدیکی من و تو شد..بعد از فوت مادرت،تنها حسی که بهم نسبت بهت دست داد دلسوزی بود..بی کسی بود..همون موقع قول دادم که حواسم بهت باشه
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد_تو..تو برام با دخترای دیگه هیچ فرقی نداری خاطره..فقط نسبت به تو حس دلسوزی دارم..فرقش فقط همینه..اون ب*و*س*ه هم از سر ه*و*س بود..من هیچ علاقه ای به زن ندارم..یعنی عشق واسه من غیرممکنه..اگر با مینا هستم بخاطر اینه که اون هست تا نیاز های مردونه منو برطرف کنه هرچند اونقدر ها هم نیاز ندارم ولی اون...
نفسشو بیرون داد و ادامه داد_اینارو بیخیال..میخوام بهت بگم که دیگه هرچی بین من و تو بوده تموم شده البته چیزی هم نبوده..ولی بازم من همون حمایتگرتم..بازم مراقبتم و هرچیزی خواستی روم حساب کن اما از لحاظ حس دخترونه ی تو همه چی تموم شده..کنارت میزارم چون پاکیت نمیزاره من از سرهوا و ه*و*س بیام سمتت
با اتمام حرفش دستاشو لای موهاش فرو برد و بالاخره نگاهم کرد
من همچنان با چشم های از حدقه بیرون زده بهش خیره شده بودم..هرکلمه از حرفش خنجری بود که توی قلب و تمام وجودم فرو میرفت..باورم نمیشد..از سر ه*و*س اومده بود نزدیکم؟باورم نمیشد..دوست داشتم بمیرم ولی اینارو از زبون شهاب نشنوم..من بخاطر اون این همه مشکلاتو به جون خریدم..نزدیک بود بخاطرش دخترونگیو شرافتمو از دست بدم..بخاطرش افتادم گوشه ی زندون..خدایا تو بگو که دروغه!!
من فکرمیکردم اولین ب*و*س*ه از طرف هردو از سر عشق بود اما حالا میفهمم که تمام عشق و علاقه منی که مثل گل درحال غنچه کردن و روییدن بود فقط یکطرفه بود
دست هام میلرزیدن
بالاخره چشم از اون چشم های آبی رنگی که تمام دنیای منو تشکیل داده بود گرفتمو سرمو پایین بردم
اشک توی چشم هام حلقه زده بود
بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت جاده..یه دفعه پام به بوته ی خاری گیر کردو با زانو افتادم زمین
شهاب دوید سمتم و همونطور که سعی داشت بلندم کنه با نگرانی گفت_خاطره خوبی؟
انگشتمو تهدید وار به سمتش گرفتم و با بغض گفتم_به من دست نمیزنی
دستشو عقب کشید و با تعجب بهم خیره شد
romangram.com | @romangram_com