#دلتنگ_پارت_377


حال من هم چندان تغییری نکرده بود و همچنان به مهمان همیشگیش،غم لبخندی تحویل میداد چون حس کرده که دست و پنجه نرم کردن او را قدرتمند میسازد

داشتم تلوزیون نگاه میکردم که خاله مهسا اومد کنارم نشست و گفت_خوبی خاله جون؟

با لبخند گفتم_مرسی

خاله مهسا_خاله میگفت که با اون پسره شهاب...

پریدم وسط حرفش و گفتم_خاله بخدا هیچی بین ما نیست

خاله مهسا_اما من اینو از چشمات نمیخونم

نفس عمیقی کشید که ادامه داد_از وقتی که ضربه خوردم یاد گرفتم که واقع بین باشم..میدونی خاله،من همیشه توی سکوت نشسته بودم تا سپهر بیاد سمتم و من هیچ کاری نمیکردم..توی چشم های سپهر هیچی نمیدیدم فقط رویای خودمو میدیدم اما توی چشم های اون هیچ چیزی جز مامانت نبود

من یاد گرفتم که دست روی دست گذاشتن هیچ فایده ای نداره..باید بجنگی..من اگر میجنگیدم شاید وضعم با الان فرق داشت..به عنوان یه مادر بهت توصیه میکنم که اگر واقعا اون پسرو میخوای براش بجنگی..چون عشقو درک میکنم،بهت میگم وگرنه میتونستم منعت کنم ازاین راه

هممون عزا داریم..بدترین درد دنیا به سرمون اومد..هنوزم باورم نمیشه اما باید سعی کنیم توی ادامه ی مسیر به خودمون بیایم تا دیگه اتفاقی نیوفته

چشم هامو بستم تا جلوی ریزش اشک هامو بگیرم..صدای پای خاله که نشون میداد رفته،به گوش رسید..من هنوز عزا دارم..هنوز داغ دلم خوب نشده.آخه چطور؟

یاد حرف اون زن فالگیر افتادم..زنی که گفت یکی از چیزهای با ارزشتو از دست میدی..کاش اون موقع میمردم ولی حرفشو باور میکردم..چرا توجهی نشون ندادم؟چرا همش اون چیز با ارزشو شهاب میدیدم؟!

چند ساعتی گذشت و خاله به همراه دوتا پسرش،سپهر و سهند رفتن خونه.

تصمیمو گرفتم..حق باخالست..هرچقدر هم ناراحت باشم،باید واسه شهاب بجنگم!مخصوصا که یکی مثل مینا الان سر راهمه

بلند شدم و یه دوش چند دقیقه ای گرفتم..

به مامان بزرگ گفتم که میخوام برم پیش شهاب و باکمال رضایت تحسینم کرد

رفتم سمت کمد لباسی مامانم..

چشمم خورد به یه پلاستیک..بازش کردم..یه مانتوی قهوه ای که قسمت سینش تنگ بود و تا سر زانو به صورت چین چین گشاد تر میشد..یه شلوار تنگ کرم هم بود..با شال کرم رنگ و کفش پاشنه بلند بند بندی قهوه ای چرم و کیف دستی چرم قهوه ای

واقعا ست زیبایی بود..شروع کردم به پوشیدن لباس

آرایشم هم خط چشم با مداد و ریمل بود که چشم هامو خیلی زیباتر نشون داده بود مخصوصا که ست لباس تضاد خوبی رو با موهای قهوه ای رنگم و چشم های عسلی قهوه ایم ایجاد کرده بود

یه رژ کرم هم زدم و بعد از برداشتن گوشیم و یکم پول از اتاق خارج شدم و رفتم پایین

romangram.com | @romangram_com