#دلتنگ_پارت_371


این زندگی هیچ چیزی جز عذابی نداره

دلتنگ نیستیو نمیدونی چه سخته

یه خاطره تو جمع اشکتو دراره

آخر یه روزی پای تو از دست میرم

میمیرمو یکبارم منو ندیدی

شاید یکم زود دست من رو شد که هر بار

گفتم بهت حالم خرابه دیر رسیدی

دلتنگیه من با همیشه فرق داره

ترس من از نبودنت تغییر کرده

با اینکه یک عمر میگذره که نیستی اما

هر شب جای خالیت میگه که دیر کرده

(دلتنگی)بابک جهانبخش

با صدای باز شدن در اتاق،آهنگ رو قطع کردم و همونطور که سرم روی بالش بود،چشم به مامان بزرگ که صورتش خیس از اشک بود دوختم

اومد کنارم نشست و گفت_قربون چشات برم..چه بلایی سرمون اومد

سرمو توی بالشی که متعلق به مامانم بود فشردم و با گریه ناله زدم_مامان من گناهش چی بود؟مگه مظلوم تر از اونم هست؟این همه مقصر تو زندگیش باید اون تاوان همه چیو بده؟

هق هق گریه ی مامان بزرگ بلند شد..نتونست ایم بار غم من رو با خودش حلم کنه و طاقت نیاورد و سریع از اتاق خارج شد

دلم خون خون بود..واسم سخت بود با این درد جدید که مثل همه چیز دنیا که جدید هستند و کار کردن باهاشون سخت تر،کنار بیام..انگار تحمل این درد هم خیلی سخته..خیلی

باصدای زنگ گوشیم سر بلند کردم.بهار بود.چقدر دلم واسش تنگ شده بود

من_جانم

بهار باگریه گفت_بی شعوووور چطور تونستی منو توی بدبختی و بی کسی بزاری بری؟خاطره بدون تو دق میکنم

romangram.com | @romangram_com