#دلتنگ_پارت_355
با هم وارد شدیم..
شهاب سریع واسم اتاق گرفت و رفتیم طرف اتاق
وقتی رسیدیم،در اتاقو باز کردو گفت_لباس هات که سوختن..میرم چند دست واست میخرم میارم..حوله تمیز و شسته اونجا گذاشتن برو دوش بگیر تا من بیام
و بدون هیچ حرفی رفت..وارد اتاق شدم..روی تخت دراز کشیدم
واقعا کار درستی دارم میکنم؟نمیدونم.توی این بی کسی شهاب فرشته ی نجات منه
چشم هامو بستم تا حداقل یکم آروم بشم و از حال بی قراری خارج شم
همین که چشم هامو بستم به خواب فرو رفتم..تمام دیشب رو هشیار خوابیدم از ترس اون مرد ولی الان دیگه ترسی نداشتم
* * *
وقتی چشم باز کردم اتاق تاریک بود..روی تخت نیم خیز شدم..توی اوج تاریکی چشمم به شهاب خورد که روی مبل لم داده بود و داشت نوشیدنی غیر مجاز میخورد
با دیدنم توی همون حال گفت_بیدار شدی؟
من_ساعت چنده؟
نگاهی به صفحه موبایلش انداخت و گفت_8
من_ببخشید دست خودم نبود سریع خوابم برد
جامو لاجرعه سرکشید و بلند شدو چراغ اتاقو روشن کرد
به چند تا پلاستیک اشاره کرد و گفت_لباسات..برو دوش بگیر
سر تکون دادم و وارد حمام شدم..آب گرمو باز کردم..زیر دوش ایستادم
من و شهاب توی یه اتاق..اصلا توی ذهنمم نمیگنجید یه روزی بخوام تا این حد به شهاب نزدیک شم چه برسه به قولی که داد
با یاد قولش لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست..آره من این مردو دوست دارم اما نه پول و کاراشو..فقط خودش.وجودش.محبت پناهیش
در عرض نیم ساعت خودمو شستم و لباس هارو توی پلاستیک گذاشتم تا بریزمش دور
رفتم سمت حوله..خداروشکر حولش مناسب بود..تنم کردمش و همین که خواستم برم بیرون با خودم گفتم
romangram.com | @romangram_com