#دلتنگ_پارت_348


اصلا باور این اتفاقات امکان پذیر نبود..هرچقدر با مامانم حرف میزدم تمومی نداشت..بین هر جمله ام میگفتم باورم نمیشه..واقعا رنج آوره

نمیدونم چند ساعت گذشت که سرمو از روی زمین برداشتم و اشک هامو پاک کردم..هوا تاریک تاریک بود..واقعا ترسیده بودم مخصوصا از نبود کسی که بخواد محافظم باشه..مامان هم که خوابه

باقدم های لرزون از اونجا خارج شدم..دلم خونمون رو میخواست..میدونستم کسی اونجا نمیره چون فقط دوتا کلید داشت و هیچ کدومش دستم نبود..یکیش داخل خونه بود و اون یکی دست بهار

نزدیک های خونه بودم..صدای همهمه های زیادی به گوش میرسید..همه فهمیدن؟

سرمو انداختم زیر و نزدیک شدم..انگار کوچه روشن بود

سرمو بلندکردم..همه ی مردم اونجا جمع شده بودن و ماشین آتش نشانی هم اونجا بود..دقیق تر شدم

امکان نداره!!خونه آتیش گرفته؟وای نه خدایا

با سرعت دویدم سمت خونه..درسته خودش بود..خونه ی ما بود

روی زمین زانو زدم..دیگه چکارکنم؟چرا همه چی باهم سرم میاد؟

با صدای داد کسی از جام بلندشدم

شهاب بود..با وحشت نگاهش کردم..صورتش از خشم سرخ شده بود

دستشو مشت کرد تا مهار صورتم کنه اما یه لحظه انگار به خودش اومده نفس عمیقی کشید و با صدای بلندی گفت_کدوم گوری بودی تاالان؟هـــان؟

با بغض گفتم_ولم کن..تو کی هستی باید بهت جواب پس بدم؟

ببین مامانم مرد..خونمون آتیش گرفت..بدبخت شدم دیگه..

دویدم سمت خونه..مامان بزرگ وخاله هابودن

رفتم سمت مامور آتش نشانی و بالتماس روبهش گفتم_توروخدا بگید هیچی نسوخته

رو بهم گفت_طبق نتیجه گیری مشخص شد که آتش سوزی عمدی بوده و ماهرانه..خونه کاملا سوخته و تعمیراتش خرج زیادی داره.بنظرم باید خونه زمین زده بشه..و یه چیز دیگه هم اینکه تمام وسایل سوخته فقط جالب اینجاست گاو صندوق آهنی فقط مونده که اونم بازم خیلی سالم نیست..فقط اون هست که الان میگم بیارنش

واشاره کرد به یه نفر و اون هم آوردش..

رفتم سمت مامان بزرگ که داشت گریه میکرد

مامان بزرگ_قربونت برم کشتی منو؟کجا بودی مادر؟دیگه نرو جایی..صبح حرکت میکنیم شیراز با هم برمیگردیم بیا پیش خودم

romangram.com | @romangram_com