#دلتنگ_پارت_347


در به شدت باز و کسی وارد شد..منو برگردوند سمت خودش..شهاب بود

با نفرت بهش زل زدم..با خشم روبهم گفت_آروم باش..چی به سر خودت میاری؟میخوای جیغ بزنی بزن خودتو خالی کن ولی این کارا چیه با خودت میکنی؟

با مشت کوبیدم تخت سینش و به عقب هلش دادم..

با داد و نفرت روبهش گفتم_گمشو تو کشتیش..تو مامانمو کشتی..چه دلیلی داشت یکی مثل تو اونو عمل کنه؟هان؟چرا کشتیش؟میخواستی بدبختی منو ببینی؟

شهاب_چی میگی تو؟حالت بده؟

داد زدم_آره حالم بده..یه مشت پست فطرتی مثل تو جامعه رو پرکردن..هیچکس نمیفهمه من چی میکشم..تو بابا و دوتا خواهر بالای سرتن ولی من چی؟باید تا آخر عمرم تنها زندگی کنم؟

شهاب_مادر تو توی اوج عمل مرگ مغزی کرد..تقصیر من نیست..چرت هم نگو همه درکت میکنن

سرمو از پشت به شیشه چسبوندم و گفتم_چه معنی دکتری مثل تو که بخاطرش از آمریکا بلندشدن اومدن و حتی سخت ترین عمل رو انجام داده،نتونه یه زن که سالم بود رو از زیر دستگاه نجات بده..اصلا جور در نمیاد..حالم از همه بهم میخوره..از این دنیای پست

نفس عمیقی کشیدوگفت_من بیشترین سعیمو کردم..داشت عمل خوب پیش میرفت که مادرت دووم نیاورد..اگر یکم قوی تر بود میتونست با کمک خودش نجات پیدا کنه اما مادرت زیر عمل خیلی سست شده بود

با عجزگفتم_اون..اون سالها روی پاش ایستاد و قوی بود..چطور میتونست توی اوج درد قوی باشه؟همش بخاطر آدم های قدر نشناسه که مامان من این بالاها سرش اومد

روی زمین لیز خوردم..خواست بیاد سمتم که مانع شدم..از اتاق خارج شد..مامان عزیزم..دلتنگتم!!دلم واست یه ذره شده..میخواد از جاش کنده بشه

دیگه چی باید بگم از دلتنگیم؟فقط.میتونم بگم دلتنگتم..فقط میتونم بگم دلم واست یه ذره شده..تاحالا حس دلتنگی به این شدت نداشتم..الان میفهمم دلتنگی چیه!

حاضرم تمام زندگیمو بدم واسه نیم ثانیه بیای و بری..مامانم دوست دارم بمیرم..بخدا نمیدونم چکارکنم!!!کاش راهی بود تا برگردی

بیا..بخدا خوشبخت تراز روز های قبل زندگی میکنیم..بهت قول میدم تا ابد کنار هم باشیم

چشم هامو بستم و زار زدم..به بختم..به یتیم بودنم..

تا شب توی اون حال بودم..کسی بهم سرنزد

ساعت10بود که از جام بلندشدم..مانتو و شالی روی لباس بیمارستانیم پوشیدم و از اتاق خارج شدم..بهار توی راهرو خواب بود..به اتاق شهاب سرزدم..سرشو روی میزش گذاشته بود و خوابیده بود

بی صدا یواش از بیمارستان خارج شدم..من دلم برای مامانم تنگ شده؟چرا کسی درک نمیکنه؟

رفتم سمت خونه ی جدید مامانم..همه جا تاریک بود..سکوت وحشتناک اونجا تنو به رعشه مینداخت..اما دلتنگی و غم این چیز ها حالیش نیست

رفتم و کنار قبرش روی خاک های معطر و رنج آور دراز کشیدم و بادستم خاکشو لمس کردم..

romangram.com | @romangram_com