#دلتنگ_پارت_335


من_به زودی

بهار_انقدر وحشتناکن که حتی طاقت تحمل تا فردا رو هم ندارم

من_بهار بهم قول بده دست به کار احمقانه ای نزنی

بهار_دیگه زندگی من تمومه.تموم تر از این نمیشه.سعید مطمئنم هیچوقت دیگه منو نمیخواد.دختری که....اون زن متاهلی که زندگیش سیاهه رو نمیخواد..یه دکتره.میدونی دیشب چی شد؟

من_چی؟

بهار_سعید دم دمای صبح بود که پیام داد گفت فقط پشت درو نگاه کن.رفتم.دیدم یه کتاب گذاشته بود..یه کتاب اشعار سهراب سپهری..تا جصبح داشتم شعرهارو میخوندم و گریه میکردم.اون گنده خر هم خواب بود

من_چی بگم!

بدون توجه به حرفم زمزمه کرد:

شب سردی ست، و من افسرده

راه دوری ست، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

romangram.com | @romangram_com