#دلتنگ_پارت_333
نگاهش کردم..توی چشم هاش هیچی نبود..همون دریایی که منجمد شده..
شهاب_منتظرم
و رفت و سوار ماشین شد..خودش سمت راننده نشست و چون سعید نمیتونست رانندگی کنه کنارش نشست
رفتم سمت خاله و گفتم که یکی مسیرش اونجاست میبرتم اونم چیزی نگفت
رفتم سمت ماشین.در عقب رو باز کردم و وارد شدم
ماشین توی سکوت غرق بود که صدای غمناک سعید بلند شد_بهار چیزی نگفت؟
متوجه شدم که با منه..
من_نه
صدای گریش بلند شد..موهای تنم سیخ شدن
میون هق هق گریش گفت_بدبختش کردن..هیچ کاری از دستم بر نیومد..همش تقصیر من بود
سرمو به شیشه چسبوندم..چی میکشن هردوشون!
ربع ساعتی توی راه بودیم..نگاه ساعت کردم..ساعت 2 بود
تا الان حتما بهار رسیده خونه..همش نگران این بودم که سعید فکرش کشیده نشه سمت بهار،که نمیدونم از کدوم شانس بد اقبالم بود که باحالت ناله گفت_شهاب پایه ای؟نمیتونم تا صبح دووم بیارم
شهاب_هستم
تعجب کردم..پایه ی چی؟نکنه یه وقت بخوان بدزدنش؟
من_پایه؟میخواید چکار بهار کنید؟
شهاب_کاری به اون نداریم..منظورش اینه که میخواد نوشیدنی غیر مجاز بخوره
متنفر بودم از مست کردن و این چیزا..شخصیت آزاد شهاب مورد علاقه ی من نبود اما من جذب مغروریتش شده بودم
یکم گذشت که جلوی خونمون توقف کرد..
از سعید خداحافظی کردم و پیاده شدم..کنار پنجره شهاب ایستادم و آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم_لطفا زیاده روی نکن
romangram.com | @romangram_com