#دلتنگ_پارت_315


* * *

وقتی تاکسی کنار پارک نگه داشت،سریع کرایه رو حساب کردم و وارد پارک شدم

وسط پارک دریاچه ی مصنوعی زیبایی بود که روش اردک های بزرگ و زیبایی شناور بودند

ناخواسته رفتم کنارش ایستادم و به اردک ها خیره شدم.عاشق اردک بودم از بچگی مخصوصا اطراف خونه خاله مهری زیاد بود و بیشتر اوقات با اردک ها و مرغ ها سرگرم میشدم

داشتم به اردک ها نگاه میکردم که متوجه صدایی کنار گوشم شدم

رومو برگردوندم.یه پیرزن چادری بود

دستشو به سمتم دراز کردو با عجز گفت_دخترکم یه کمکی به من کن..بخدا همش آواره ی این خیابون اون خیابونم..سه تا بچه ی یتیم دارم

لبخندی زدم و 2000 تومنی از جیبم در آوردم و گذاشتم کف دستش..همین که اومدم دستمو عقب بکشم با همون دستش که پولو داخلش گذاشته بودم دستمو گرفت

وحشت کردم..سعی کردم دستمو از حصار دستش خارج کنم

رو بهم گفت_نترس کاری نمیکنم.میخوام بخاطر لطفت فالتو بگیرم

خیالم راحت شد..نفسمو بیرون فوت کردم و منتظر بهش که به کف دستم دقیق شده بود،چشم دوختم

یک دقیقه ای گذشت..سرشو به آرومی بلند کرد.منتظرش بودم

پیرزن_زندگیت از اونی که فکر میکنی پیچیده تره..برای بزرگترین هدف زندگیت سختی های زیادی رو میکشی..توی این راه یکی از با ارزش ترین چیزهاتو از دست میدی و یکی از با ارزش ترین هارو میگیری..مراقب باش.قدر زندگیتو بدون.قدر لحظه لحظه تو

روشو برگردوند رفت..توی شک بودم!با ارزش ترینو از دست میدم و با ارزش ترینو میگیرم؟خدایا

نفسم قطع شده بود!! با اینکه نمیشد به حرف هاش زیاد اعتماد کرد اما نمیدونم.داشتم سکته میکردم.نمیخوام..نمیخوام بدبخت شم

ناخواسته قطره اشکی روی گونم چکید!خودت بزرگی خدا..اون با ارزش ترین کیه؟چیه؟

سرمو روی میله ها گذاشتم و به اردک ها خیره شدم.خیره بودم اما ذهنم درگیر بود به چیزی که بی شباهت به خرافات نبود

با سایه شخصی که کنارم قرار گرفت سرمو بلند کردم.شهاب بود

ایستاد کنارم و به دریاچه خیره شد

سرمو انداختم پایین و گفتم_سلام

romangram.com | @romangram_com