#دلتنگ_پارت_314


شادی_آره عالی بود..مطمئنم قبول میشم.ایشالا بیوفتم شیراز

شهاب سری تکون داد و همونطور که عینکشو روی چشم هاش میذاشت گفت_دو ساعت دیگه خونه ای

و رفت سمت ماشینش..سوار شد و با سرعت رفت

نگاهی به اطراف انداختم نگاه همه دخترا بهش بود.این مرد زیباییش آخر کار دستش میده..بخاطر شهاب،شادی توی مدرسه کلی دوست پیدا کرده بود و هر روز همه میخواستن برن خونشون تا شادی باهاشون درس کار کنه هر چند بخاطر شهاب بود اما شادی اصلا یه ذره هم به سمت شهاب سوق داده نمیشد.فکر میکرد زیادی عزیز شده

با بچها راه افتادیم..بخاطر هوای گرم و عرقی که روی تنمون نشسته بود رفتیم بستنی خوردیم..خیلی چسبید و از هر و گرمای بالای بدنمون کم کرد

داشتیم بستنی میخوردیم که ویبره ی پیام گوشیم پامو لرزوند..بخاطر کنکور روی ویبره گذاشته بودمش..

درش آوردم.بچها حواسشون به من نبود داشتن صحبت میکردن

با دیدن اسم شهاب نفسم توی سینه حبس شد

بازش کردم.نوشته بود:

اونا رو بپیچون بیا پارک(...) ربع ساعت دیگه اونجا باش

نفس حبس شدمو آزاد کردم..تند تند نفس عمیق میکشیدم

بهار متوجه شدو گفت_چته؟

سعی کردم دستپاچگیمو نشون ندم

من_مامان پیام داد زود بیام خونه..امروز مهمون داریم میگه یه روز دیگه میزاره بریم بیرون

شادی_باش اشکال نداره..اگر میخوای برو

لبخندی زدم و گفتم_چاکر شما هستم من..شما برید بگردین

بلند شدمو گونشونو بوسیدم و بعد از خداحافظی ازشون از اونجا زدم بیرون

سوار تاکسی شدم و محل مورد نظرو به راننده گفتم..نگاهی به تیپم انداختم

شلوار سورمه ای،مانتوی مشکی با خال خال های سورمه ای و مقنعه ی مشکی به سر داشتم

گوشیمو در آوردم و از روی صفحه ی خاموشش صورتمو چک کردم.هیچ آرایشی نداشتم در واقع پوست سفید و صافم رو ترجیح میدادم با این چیزا نپوشونم.. بالای چشم های درشت قهوه ای عسلیم که مامان همیشه میگفت عسلی رنگش مثل باباست و قهوه ای رنگش مثل بابابزرگه،کمی سایه ی طلایی زده بودم و روی لب های درشتم که بهار گاهی اوقات واسه مسخره بهم میگفت لب پروتزی،فقط برق لب زده بودم.راستش اونقدر استرس داشتم صبح که به فکر خوشگل کردن نبودم

romangram.com | @romangram_com