#دلتنگ_پارت_309
با خشم و نفرت گفت_نشونتون میدم
و بلند شدو رفت
بابا_مینا کجا میری؟
من_ولش کن بابا..از این زندگی خسته شدم..باید تغییرش بدم..هم خودمو هم اطرافیانمو
بابا با خنده گفت_ایول پسرم نگو که این دفعه جدیه
همونطور که چاییمو مزه میکردم،گفتم_بیخیال
خندید و حرفی نزد..از خداش بود من ازدواج کنم
نیم ساعت نشستم و یه دل سیر صبحانه خوردم..وقتی بلند شدم که برم سمت اتاق،مینا با چمدونش از اتاق خارج شد
با اخم رو بهش گفتم_بچه بازی در نیار
با چشم های لبالب از اشک گفت_ازت متنفرم..برمیگردم شیراز اما به زودی تاوان همه چیو هردوتون پس میدید
بدون توجه بهش به سمت اتاق رفتم و گفتم_سفرخوش..اینترنتی الان پول میریزم به حسابت اگر قصدت جدیه
و وارد اتاق شدم..صدای گریش به گوش میرسید..بیشتر از قبل ازش بیزار شده بودم
گوشیمو برداشتم و اینترنتی 300 هزار تومن پول به حسابش واریز کردم..بسش بود زیادی از مال من و بابا ول خرجی کرده
* * *
دو هفته بعد
(از زبان خاطره)
این دوهفته هم مثل هم مثل برق و باد گذشت و من همش درگیر امتحان کنکور برای فردا بودم
توی این دو هفته به هیچ وجه شهاب رو ندیده بودم و شادی رو هم چند باری واسه ی درس دیدم و حرف خاصی بینمون رد و بدل نشده بود
دلتنگ شهاب شده بودم و همین باعث میشد تمرکز کافی روی درسم نداشته باشم
توی سالن بین چند تا کتاب نشسته بودم و مامان هم از توی آشپزخونه داشت آشپزی میکرد که بوی خوش طعم غذا هوش و حواس رو از سرم میبرد
romangram.com | @romangram_com