#دلتنگ_پارت_307


سر تکون داد و کیفشو برداشت..باهاشون خداحافظی کردیم و بعد از سوار ماشین شدن تازوندم سمت خونه

خاطره گفت که خونه ی بهار میره..جلوی خونه ی بهار نگه داشتم

خاطره_من دیگه برم..مرسی..خداحافظ

لبخندی به چهرم پاشید.نه جوابش رو دادم نه جواب لبخندش رو

لبخندش از روی لب هاش ماسید و برگشت از ماشین پیاده شه که دستشو گرفتم و مانع از رفتنش شدم

برگشت سمتم..

من_ممنون بابت امشب

سرشو انداخت پایین و گفت_خواهش میکنم

و پیاده شد..بعد ازاینکه وارد خونه شد،حرکت کردم سمت خونه..همه خواب بودن

آروم رفتم توی اتاق و بعد از گرفتن دوش کوتاهی خوابیدم

از امشب راضی بودم..اما هنوز خاطره واسم 100% اثبات نشده اما...

تازه اول راهه

* * *

صبح وقتی چشم باز کردم از گرسنگی زیاد سریع یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم پایین..هر سه سر میز صبحانه بودن..عجب¡

برای اینکه دوباره با بابا گلاویز نشم سرسری صبح بخیری گفتم که جوابمو هم شنیدم

شادی همون موقع بلند شد و بعد از خداحافظی راهی مدرسه شد

بابا همونطور که قهوه شو میخورد،مجله ی پیش روش رو باز کرد و گفت_عجبی عکس تو اینجا چکار میکنه؟بزار بخونم

و زیر لب زمزمه کرد_شهاب منصوری موفق به سخت ترین عمل مغز شد.جدایی عصب صورت با..

حرفشو نصفه ول کرد و فنجونشو روی میز گذاشت و رو به من گفت_من چرا بیخبرم که دیشب رفتی مهمونی؟

همونطور که مربا رو روی تست میمالیدم گفتم_چه اهمیتی واست داره؟

romangram.com | @romangram_com