#دلتنگ_پارت_295


من_نگو این طوری..همش وظیفمه در حق خوبی هات

مسعود_قربانت..دیگه حواست باشه منتظرتم

من_باشه میام زود..خداحافظ

وگوشیو قطع کردم..تازوندم سمت خونه

وقتی رسیدم بدون توجه به بابا و شادی و مینا یکراست رفتم سمت اتاق..بین راه داد زدم_فاطمه نهار منو بیار توی اتاق

و وارد اتاق شدم..لباس هامو با شلوار ورزشی آبی آسمونی رنگی و رکابی مشکی عوض کردم..روی تخت دراز کشیدم و سیگاری روشن کردم..دستمو روی پیشونم گذاشتم و چشم هامو بستم..داشتم به حماقتم فکر میکردم..باید بشینم فکرکنم!!چرا؟اگر واقعا اون دختر بتونه زندگی منو تغییر بده چی؟واقعا دلم میخواست از یکنواختی این دنیا خلاص شم!شاید بتونه خوب باشه اما الان نه..باید بشناسمش

در اتاق باز شدو کسی وارد شد..بدون اینکه دستمو بردارم گفتم_بزارش روی میز برو بیرون

صدای برخورد بشقاب به میز به گوش رسید و پشت سرش صدای مینا که گفت_سیگارت سوخت

دستمو برداشتم از روی پیشونیم و به سیگاری که بدون پک زدن بهش داشت میسوخت نگاه کردم..بدون اینکه پُکی بهش بزنم توی جاسیگاری لهش کردم

همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم به مینا نگاهی انداختم

یه دستشو گذاشت روی پهلوش و گفت_تو چته شهاب؟کم پیش میاد سیگار بکشی!

حرفی نزدم و به سقف خیره شدم..کم؟هه..دخترایی که توی زندگی من میان به چالش کشیده میشن..خاطره هم همینطور..اگر واقعا نجیبه و وجودش آرامش میده باید از هرلحاظ خوب باشه مخصوصا اینکه خودشم نسبت بهم بی میل بنظر نمیاد

درسته باید اون هم امتحان شه

با صدای مینا از فکربیرون اومدم

مینا_چرا ساکت شدی؟از قدیم گفتن کسی که عاشق میشه توی خودشه

با تشر رو بهش گفتم_جمع کن مزخرافاتو..لابد عاشق تو شدم

همون موقع گوشیم زنگ خورد

با دیدن شماره ی رئیس بیمارستان رو به مینا به حالت امری گفتم_برو بیرون زود یه کلمه هم حرف نزن

و گوشیو جواب دادم اون هم با غر غر خارج شد

من_بله

romangram.com | @romangram_com