#دلتنگ_پارت_294
همونطور که لب هاش روی پیشونیم،و خودش هم خم بود طرفم، سرشو جدا و زیرلب زمزمه کرد_تو فرق داری..آرومی..نمیدونم چرا ولی وجودت بهم آرامش میده
لبخندی زدم و هیچی نگفتم
کم کم ازم فاصله گرفت و من هم به خودم اومدم و ایستادم..حالا نیرو و قوت گرفته بودم..از ب*و*س*ه ی کوتاهی که واسه من بهترین بود،انرژی گرفته بودم
خجالت میکشدیم ازش..سرمو پایین انداختم که بدون حرف از اتاق خارج شد..دیگه هیچی برام مهم نبود..درو پشت سرش بستم و روی تخت دراز کشیدم و با فکر به اتفاق چند لحظه پیش،وجودم گرم شد و چشم هامو با یادش بستم..فکرشم نمیکردم به همین راحتی ها هر چند کم اما خودمو توی دلش جا کرده باشم..داشتم ذوق مرگ میشدم..این مرد پشت ظاهر مغرور و خشک و سردش چقدر آرامش بخش بود..مثل مسکن..مسکنی برای من
* * *
(از زبان شهاب)
بدون انداختن نگاهی بهش از اتاق خارج شدم
مادرش اومد سمتمو گفت_مشکل خاصی هست؟
من_نه چیزی نیست فشار درس و این چیزاهست.یکم مراقب باشید و از این فشارات دور نگهش دارید
سرشو تکون دادو گفت_ممنون
به سمت در رفتم.داشت میومد که گفتم_نیاید من میرم
با لبخند خداحافظی کرد و بعد از پوشیدن کفشم از خونه خارج شدم و سریع سوار ماشین شدم
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم..چشم هامو بستم و هر دو دستمو روی صورتم کشیدم و زیرلب به خودم توپیدم_چکارکردی تو؟هنوز نشناخته داری چکارمیکنی؟من چکارکردم؟من دختری رو بوسیدم که قراره واسم هیچ فرقی با مینا نداشته باشه..درسته ظاهرش آرومه و حس خاصی رو به وجودم تزریق میکنه ولی این غیر ممکنه
با صدای گوشیم به خودم اومدم و جواب دادم_بله؟
صدای مسعود توی گوشی پیچید
مسعود_سلام..کجایی؟
من_سلام..بیرونم.چطورمگه؟
مسعود_فردا صبح حرکت میکنم میدونی که.خواستم بگم یادت نره
من_چرا باید یادم بره؟مگه مهمتر از این چی میتونه باشه
مسعود_خیلی مردی.بخدا مخلصتم
romangram.com | @romangram_com