#دلتنگ_پارت_289
زانوهام رو به آغوش کشیدم و گفتم_چکارکنم؟
بهار_این نقشه ی شادی بود؟
سرمو به معنی آره تکون دادم
بهار_تو میری دورش که چی؟بگه این دختر چقدر احمقه که خودشو کوچیک میکنه؟
باعلامت سوالی نگاهش کردم که با اخم ادامه داد_تو باید خودتو ازش دور کنی یعنی اونو بکشونی دنبال خودت
با حالت گنگی گفتم_یعنی چی؟
بشکنی زد و گفت_یعنی اینکه اون الان فهمیده تو ناراحتی و توهم خودتو میزنی به مریضی و فردا نمیری مدرسه و تو خونه میمونی
من_خل شدی؟بمونم که چی؟مگه اون تو مدرسه هست که بفهمه من نیستم؟
بهار_شادی که هست
من_شادی میره میگه؟آخه به چه دلیل؟اون چکار داره؟
صورتشو توی هم جمع کردو گفت_زبون دراز شادی خانم میدونن شما به برادرشون علاقه دارید و من فردا بهش میگم تو خونه همش جلوی شهاب ادعای نگرانی کنه و بگه تو تلفنتو جواب نمیدی
من_بعدش چی میشه؟
بهار_بعدش هم من زنگ میزنم به شهاب میگم که خاطره دیشب به من گفته میاد برای چکاب پیش شما اما از دیشب تاحالا هرچی زنگش میزنم جواب نمیده و رفتم خونشون خودشو توی اتاق حبس کرده بود
من_احساس میکنم یکم اغراق میشه..که چی؟بخاطر یه حرف؟
بهار_نمیدونم اما بهترین فرصته..مهم نیست این چیزا بزار بفهمه دوستش داری بابا..اون مغروره تو داری ادای مغرورهارو در میاری؟
من_اره تاهمین چند لحظه پیش داشتی میگفتی که میگه خودشو کوچیک میکنه
بهار_خب این با اون فرق داره..اونجا پیشش بودی ولی الان نیستی و نگرانت میشه مخصوصا اینکه توبا اون دختره مینا فرق داری
تازه یادم به اتفاق چند ساعت پیش افتاد
بانگرانی روبه بهار گفتم_بهار..من وقتی وارد اتاقش شدم بایه دختر بود مشخص بود که دوست دخترشه ولی از دستش هم عصبانی بود چون انگاری دعواشون بود
بهار_همین دیگه..بخاطر همین دعوا جدا میشن از هم
romangram.com | @romangram_com