#دلتنگ_پارت_288
با ترس گفت_چته تو دختر؟مامانت زنگ زد گفت با تو کار داره گفتم دستشویی هستی.اه خاطره جون به لب شدم چت شده؟
من_بهار باید ببینمت
بهار_بلندشو بیا خونمون
من_نه..نه..اصلا نمیتونم اونجا صحبت کنم
بهار_خب برو یه پارکی جایی تا منم بیام
من_باشه..من میرم جنگل همیشگی بیا اونجا
بهار_تو که میترسیدی
زیرلب گفتم_دیگه ترسی ندارم از اونجا
بهار_خیلی خب..من تا یه ربع دیگه اونحام..زود بیا
من_باشه
وگوشیوقطع کردم.تو اوج ناراحتی تنها چیزی که واست دیگه اهمیت نداره شکست و ترس هست..درست مثل من..حتی اگرم جلوم ظاهر شه بازم بی توجه بهش از کنارش عبور میکنم.تو این شرایط فقط یه چیز میترسم.وابسته شدن به شهاب و سختی دل کندن ازش!¡!
همونجا دربست گرفتم و یکراست رفتم طرف جنگل
وقتی رسیدم،کرایه رو حساب کردم و وارد جنگل شدم..از دور سایه ی بهار رو دیدم..رفتم سمتش
با صدای پای من به سرعت برگشت و بادیدن من آغوشش رو به روم بازکرد و من خودمو غرق گرمای آغوشش کردم
منو به خودش فشرد و زیرلب گفت_خوبی؟
اشک نمیریختم اما قلبم رنجیده بود..باناله گفتم_من...من تمام این...
میون حرفم پرید و گفت_حرفشو نزن دیگه..بیا بریم این گوشه بشینیم
از آغوشش خارج شدم و دست تو دست هم رفتیم و روی چمن های خنک جنگل نشستیم..هوا تاریک بود و باد ملایم خنکی هم مینوازید که بوی خاک و عطر معطر گل ها و درخت هارو توی هوا معلق میکرد
چشم هامو بستم و با تمام وجود این آرامش رو به درون ریه هام فرستادم..چند ثانیه چشم هامو بستم و وقتی بازکردم رو به بهار گفتم_چقدر اینجا خوبه..قبلا میترسیدم ازاینجا اما الان احساس میکنم که خیلی آرامش میده
لبخندی زدو گفت_همین طوره
romangram.com | @romangram_com