#دلتنگ_پارت_284
_.....
شهاب_صبرکن منم میام
_.....
شهاب_بچه بازی درنیار..این حرفا چیه؟!صبرکن تا یه نیم دیگه اونجام..هواپیمای خوب بگیرم واست به هواپیماهای ایران اعتباری نیست
_.....
شهاب_باشه زود میام..فعلا
و گوشیو قطع کرد..مطمئن بودم مسعوده چون اسم هواپیما رو آورد و اونه که قراره برگرده شیراز
شهاب کنار خیابون ایستاد و رو بهم گفت_چیزه..مسعود میخواد بلیط بگیره،خدمات میخواد ببنده و به زور نگهش داشته
سریع گفتم_اشکال نداره تا همینجا هم زحمت کشیدید.من خودم میرم خونه
چهرش رنگ خنده گرفت..دستشو لای موهاش فرو برد و گفت_نمیشه که این موقع..منظورم اینه که حدودا ربع ساعتی طول میکشه.اگر اشکال نداره بریم اونجا بعد برسونمت
نمیدونستم چی بگم!واقعا زدن این حرفا اونم از زبون شهاب واقعا زیبا بود..کلمه به کلمه و شنیدن چنین کلماتی چه زیبا بود و احساس میکنم واسه گوش هام چقدر نقش نوازش رو ایفا کرده بود
به چشم های منتظرش خیره شدم و گفتم_باشه
فقط چند ثانیه زمان همونطور در حالت خیره شدن ما گذشت..قلبم به شدت لرزید جوری که فکرکردم الانه از جاش کنده شه..نمیدونم چرا هر ثانیه که پیش این مردم یا حتی اسمش به گوشم میخوره،جدا از اینکه قلبم میلرزه دست هام هم میلرزن و حتی زبانم..
نگاهشو ازم گرفت و راه افتاد..چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی یه پاساژی..احتمالا اینجا بود
توی یه حرکت به صورت خیلی حرفه ای ترمز دستی رو کشید و رو بهم گفت_من میرم تو همین جا بشین
من_اومم..میگم چقدر طول میکشه؟
فکرکنم فهمید چی میخوام چون گفت_اوکی ما کارارو میکنیم توهم واسه اینکه حوصلت سرنره تو پاساژ یه گشتی بزن
با لبخند سرتکون دادم و پیاده شدیم و راه افتادیم داخل
پاساژ شیکی بود..همه چی داشت..خیلی زیبا بودن.بهشون میخورد گرون قیمت باشن
با شهاب وارد مغازه ی بزرگ برای خرید بلیط شدیم
romangram.com | @romangram_com