#دلتنگ_پارت_283


همونطور که پارچه ی مشکی زنگ دستگاه فشار خون رو دور دستم میپیچید،گفت_مادرت اطلاع داره؟

هول شدم

من_وای نه..لطفا بهش نگید..اون..اون بفهمه ناراحت میشه و فکر میکنه چیز مهمیه

بعد از چند لحظه گفت_فشار خونت نرماله..چیزی نیست

آب دهنمو به سختی قورت دادم

سعی کردم لو ندم که ضایع شدم.بنابراین گفتم_خب دلیلش چی میتونه باشه؟

باحالت مشکوکی نگاهم کرد.سرشو به چپ و راست تکون دادو گفت_شاید استرس یا چیزای دیگه باشه ولی هرچیه علتش از تشنجت نیست

من_آهان

و سرمو انداختم پایین..گوشه ی مانتومو توی مشتم فشردم

نتونستم دووم بیارم اونجا.بلندشدم و گفتم_مرسی از لطفتون..من دیگه برم

از روی صندلیش بلند شدو گفت_منم دارم میرم بیا برسونمت

من_نه ممنون خودم میرم

روپوش پزشکیشو در آورد و همونطور که کتشو میپوشید گفت_گفتم که میرسونمت

این مرد چقدر عصبیه!!

از بیمارستان خارج و سوار ماشین شدیم

توی ماشین بودیم که گوشی شهاب زنگ خورد..گوشامو تیزکردم تا ببینم کیه!

جواب داد

شهاب_بله؟

_.....

شهاب_خوبم..چی شده؟کجایی؟

romangram.com | @romangram_com