#دلتنگ_پارت_239
صدای مردی پشت خط پیچید
_سلام آقای منصوری..ببخشید مزاحم شدم..مرادی هستم منشیتون
حرفی نزدم که ادامه داد_آقای دکتر نیک پی امشب عروسی دخترشونه گفتن که نمیان بیمارستان..امروز عمل داشتن و بیمار گفت که دکتر خوبی میخواد...اگر میشه شما واسه عمل مراجعه کنید!
من_چه بیماری؟
مرادی_تومور مغزی
یه تای ابرومو بالا دادم..تومور بیماری بدی بود و عملش واقعا سخت
من_الان داری به من میگی؟یک ساعت دیگه عمل هست اونوقت الان هماهنگ میشه؟
داد زدم_اگر من نبودم کی بود که تومور مغزی عمل کنه؟؟باید بمیره طرف تا شما کاراتون درست پیش بره؟
معلوم بود ترسیده..با لکنت جواب داد
_آ..آقای دکتر ماهم تازه فهمیدیم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم_الان میام بیمارستان..همه چیزو آماده کنید حتی بیمارو
صدایی شنیده نشد..داد زدم_شیرفهم شد؟
مرادی_ب..بله آقا
و گوشیو قطع کردم..
گوشیو پرت کردم روی تخت..رفتم سمت کمد لباسی.سریع یه شلوار مشکی رنگ با پیرهن سبز تیره ای پوشیدم و کراوات مشکی رنگ به همراه کت مشکی رنگی هم پوشیدم و سریع از خونه زدم بیرون
با سرعت روندم سمت بیمارستان..وقتی رسیدم،ماشینو توی پارکینگ پارک کردم و وارد شدم
سریع لباس فرم سفید رنگو تن کردم و بعد از برداشتن دستکش هام از اتاق خارج شدم و رفتم سمت اتاق بیمار..توی راه پرستار که دختر جوونی بود همونطور که پشت سرم راه میومد از روی فرم دستش شروع کرد به توضیح دادن وضعیت بیمار
_آقای دکتر.بیمار خانم 40 ساله ای هستن که تومور مغزی دارن..بیماریشون وخیم هست و عصب شنواییشون به عصب صورتشون چسبیده..حالشون چند روزه که خیلی بد شده و عمل افتاد واسه امروز که دکتر نیک پی تشریف ندارن..موهاشون رو هم سر صبح زدیم و توی اتاق منتظرن
سر تکون دادم وبعد از گرفتن فرم،به اتاق فدراسیون اتاق عمل رفت برای حاضر کردن همه چیز
وارد اتاق بیمار شدم..نباید الان بیهوش میشد..چون داروی بیهوشی اثرش کم میشد..
romangram.com | @romangram_com