#دلتنگ_پارت_238
واااای من احمقو باش..خاطره یعنی واقعا منتظری که بشناسه؟نکنه میخوای سیو کنه شمارتو؟!
نمیدونم..دلخوشم واسه خودم
گوشیو گذاشتم کنار..وقتشه جواب بدم وگرنه فکرمیکنه دارم اذیت میکنم زنگ میزنه بهم میپره
مامان خواب بود..توی تاریکی اتاق بلند شدم و گوشیمو از روی میز برداشتم..روی تخت دراز کشیدم
خب حالا چی بهش بگم؟؟من چه بی عقلم!اگر زنگ میزد میگفتم اون کاری که داشتم چیه اونوقت؟یعنی چی بگم؟
از سینا؟نه بابا سینا کیه دیگه!از سعید؟خاطره عقلت کجاست؟سعید به توچه آخه
خب از کی بگم؟؟؟
یهو مثل برق گرفته های روی تخت نشستم..ایول خودشه
گوشیو برداشتم و براش نوشتم:
من خاطرم..خواستم یه خواهشی ازتون کنم..بخاطر مشکلی پیش پا افتاده شادی و بهار دوستم با هم قهر کردن..بهار روش نمیشه با شادی صحبت کنه.با من هم قهره..خواستم اگر میشه با شادی صحبت کنید..ممنون میشم
و واسش ارسال کردم..موهامو توی چنگ گرفتم..میدونستم خیلی حرفم مزخرفه..وای یه لحظه پشیمون شدم..آبروم رفت
اگر بگه به من چه چی؟
آروم خندیدم..بهار بفهمه خفم میکنه
سرمو گذاشتم روی بالش و چشم به صفحه ی خاموش گوشی دوختم..آره منتظر پیام بودم..
حدود نیم ساعتی گذشت و من هنوز چشم به راه بودم..کم کم چشم هام گرم شد و گوشی به دست به خواب رفتم...!
* * *
(اززبان شهاب)
با صدای زنگ گوشیم چشم بازکردم..لعنتی این دیگه کیه؟!
اول نگاهی به ساعت انداختم..ساعت7بود..با بی میلی،بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم
من_بله؟
romangram.com | @romangram_com