#دلتنگ_پارت_205


مکثی کرد و ادامه داد_بدی تو روگفت

بهار خنده ی مصلحتی کرد و بدون حرفی به سعید خیره شد..اونم همینطور

فهمیدم اوضاع رمانتیکه،رفتم اونطرف تر

سعی کردم بهشون نگاه نکنم تا با هم صحبت کنن.واسه همین با گوشیم مشغول شدم

یکم گذشت که بهار با لب خندون اومد

من_چته کبکت خروس میخونه

بهار_با سعید دوست شدیم..بهش فهموندم که شادی چرت و پرت گفته

با چشم های گرد گفتم_واقعا؟

سرشو تکون داد..

من_واقعا خوشحال شدم

بهار دستمو گرفت و روی نیمکت نشستیم

من_سعید رفت؟

بهار_آره..ببین خاطره میخوام یچی بهت بگم..

مکثی کرد و سپس ادامه داد_تودر حقم خیلی خوبی کردی..منم میخوام کمکت کنم

با چشم های گرد شده رو بهش گفتم_کمک من؟در چه مورد؟

بهار_احساس میکنم یه جورایی تو هم داری از اون مرد مغرور خوشت میاد

من_نه در اون حد ولی خب...

بهار_ببین سعید گفت که میخواد فرداشب یه مهمونی برگزار کنه..تو هم میای و اونجا من کاری میکنم که با هم برقصید و خلاصه آشنا شید

با خنده گفتم_خل شدی؟اونم میاد با من میرقصه

بهار خندید و گفت_حالا یکاریش میکنیم..بلندشو بریم

romangram.com | @romangram_com