#دلتنگ_پارت_128
شهاب_سلام
ننه بلند شد و رو بهش گفت_سلام خوبی پسر گلم؟
شهاب_شکر
مینا هم با عشوه رو به ننه گفت_سلام مادر جان
ننه_سلام دختر خوشگلم
خوشگل؟هه
بسه خاطره کم حسودی کن
ننه_پسر گلم این خواهرت با اینا دعواشون شده حالا نمیدونم سر چی ولی قهرکرده میخواد بره خونه
شهاب رو به شادی گفت_چی شده؟
شادی_هیچی.من میخوام برگردم
شهاب_برو سوار شو
شادی رفت سمت ننه و باهاش رو بوسی کرد.با مهدیس هم دست داد و اصلا محل من نزاشت و رفت سوار شد.
همه نگاه ها کشیده شد سمت من.مینا با پوزخند نگاهم میکرد..ننه هم با دلسوزی..
وشهاب.نگاهش کردم.داشت نگاهم میکرد.توی چشماش هیچی نبود.
ته دلم لرزید از اون نگاهش..یه جوری شدم.سرمو انداختم پایین و با انگشت های دستم مشغول بازی شدم.مامانم میگفت این کارم مثل اونه.اونم توی شرایط هایی که خجالت میکشید یا ناراحت بود سرشو زیر مینداخت
پروانه هم از همه خداحافظی کرد و سوار شد..به اونم حسادت کردم.چون اون هم میخواست پیش شهاب باشه!
شهاب و مینا هم خداحافظی کردن و راه افتادن
نفس عمیقی کشیدم
ننه_بریم داخل.بیاین.این بهار ور پریده کجاست؟
مهدیس_میرم دنبالش
romangram.com | @romangram_com