#دلتنگ_پارت_127


شادی_باشه داداش.مرسی.خدافظ

برگشت و تا منو دید گفت_خیلی پستید.فکر میکردم دوستای من شما باشید

و رفت داخل و کیفشو برداشت و با پروانه دم در کوچه ایستادن.

از بهار خبری نبود

با مهدیس و ننه رفتیم دم در کوچه ایستادیم

مهدیس_خب چرا دم در؟بیاید داخل

جوابی ندادن

مهدیس_تو چته پروانه؟

پروانه_هیچی بابا.گ*ن*ا*ه داره.ناراحته منم باهاش میرم تا پیشش باشم

حتما برای اینه که پیش شهاب باشه.

شادی_نه پروانه تو بمون

پروانه_نچ

ننه دست شادیو گرفت و گفت_بیا تو ننه.یه دعوایی شد.حالا نمیدونم سر چی ولی حرف میزنین درست میشه

شادی_نمیخوام.داداشم داره میاد دنبالم

ننه هم حرفی نزد و همونجا روی آجری نشست

ما هم سرپا بدون حرفی ایستادیم.یک ساعت و نیم گذشت تا از دور متوجه ماشین فراری مشکی رنگ شهاب شدیم

شادی_اومدن

اوفففف پاهام خشک شدن از بس ایستادم

ماشین دقیقا جلوی پامون از حرکت ایستاد.در ماشین شهاب اینطرف رو به ما بود و از ماشین پیاده شد.نگاه کردم دیدم مینا هم از اون در پیاده شد.نمیتونست با اون کفش های پاشنه 15سانتیش راه بره.واسه همین دستشو دور بازوی شهاب حلقه کرد.یه لحظه حسودیم شد به مینا..نمیدونم چرا ولی...

باصدای شهاب پرنده ی فکر و خیالم پرواز کرد و من به خودم اومدم

romangram.com | @romangram_com