#دلتنگ_پارت_102
* * *
(از زبان خورشید)
همین که از در زدم بیرون صداش به گوش رسید و باعث متوقف شدنم شد
_مامان..مامان
لبخندی روی لب هام نقش بست.میدونستم میاد
برگشتم سمتش
_جان مامان
سرشو انداخت زیر و گفت_بریم
و جلوتر از من راه افتاد.زیر لب حرفی رو زد که واسه شکستنم کافی بود
خاطره_مهم نیست 18سال تو حسرت بزرگ شدم بازم روش
چکار میتونستم کنم؟حق داشت ! به این خونه و ماشین نیاز نبود ولی اصلا دست و دلم به فروختنشون بند نبود
نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم..برگشتیم حتما طلاهای باقی مونده رو میفروشم و میرم دنبال کار
نیم ساعته رسیدیم به دارالرحمه
هوای اینجا بوی خاطره میداد.بوی گذشته.بی اختیار ضربان قلبم شدت گرفت..یادم به اون روز افتاد..روز خاک سپاری..روزی که با التماس به مامان گفتم منو بیاره اینجا پیش آریا.وای مامان حیف که نمیتونم بیام ببینمت..شاید سرنوشت ندیدن منو با مامانم رقم زده باشه..شاید حق من توی زندگی از نبودن مادر باشه..اون هم در هیچ شرایطی
با گام های آهسته به طرف قبر رفتم..با هر قدم،پاهامو روی زمین میفشردم.انگار میخواستم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه تا به اونجا نرسم.
اما رسیدم...
ساکو گذاشتم گوشه ای و کنار قبر روی زمین زانو زدم..آخ که چقدر دلتنگ بودم..دست کشیدم روی سنگ قبر..عکسش بالای قبر بود..چه زیبا..همون عکس روی اعلامیه
خاطره اون طرف ایستاده بود..بنابراین به حرف اومدم
من_سلام
بغض به گلوم چنگ زد
romangram.com | @romangram_com