#دلربای_من_پارت_206

رفتم...پرستارجدید براش گرفته بودم ...داخل چارچوب در
ایستادم....لبخند کم جونی زدم با لحنی ملایم روبه باران
گفتم:
-دخترم ....
باصدام برگشت سمتم ....گریه اش بیشتر اوج گرفت به سمتش
رفتم...از آغوش لاله پرستارش گرفتمش...سرش روی شانه ام
گذاشتم و گفتم:
-جونم دخترم...عمر مامان گریه براچی؟
سرش از روی شانه ام برداشت....نگاهم به صورت پراز اشکش
دوختم ....گونه اش بوسیدم....آروم گرفت...چشم هاش به
خودم رفته بود....کاش چشم هاش شبیه رادین بودکه مواقع
دلتنگی هام زل میزدم به چشم هاش ....بعد ازخوردن شیرش
آروم گرفت خوابید ....منم برگشتم توی نشیمن و مشغول
کارام شدم....همینطورکه داخل سایت هامی گشتم چشمم خورد
به سایت خبر...ابروهام بالا پرید ....
"دو شرکت موفق در آستانه ی برشکستگی "
دوباره نوشته بود
"رادین صدر و دلربای صدر زندگی غیرمشترک را پایان دادن
"
اخم هام درهم کشیدم.....
"باران صدر آیا مادری دارد؟"!
"دلربای سرمد در یک متری مرگ"
"رادین صدر در بیمارستان"....
"رادین صدر بیان کرده است که ازدواج اولش ناموفق بوده و

romangram.com | @romangram_com