#دلربای_من_پارت_118
باصدای گرفته ام گفتم:
-مامانی بدبختی های دخترت می ببینی؟! دیدی داره چی به
حال روزم میاد؟خستم مامانی خیلی! توبگو چکارکنم؟! تک
دخترت دارن نابود میکنن! اره من احمق خواستم انتقام
بگیرم ولی قربانی رادین شدم...میدونی کجاش خنده داره؟
اینجاش که بچه ی اون بیشعور تو شکم منه! ...مامانی مردن
قیمتش چنده؟! میشه بمیرم؟! میشه بیام پیش تو بابای؟!
هق هق ام اجازه بیشتر حرف زدن بهم نداد....
"تورا کجا باید جوید ؟ وقتی که مرا نمی جویی؟"
درحالی که پرونده هارا یکی یکی روی میز جلویم می کوبید!
با فریاد گفت:
-رادین به خودت بیا داریم شرکت از دست میدیم! توچت شده؟
ها؟!
نگاه شرمنده ام بهش دوختم...و سکوت کردم! دوباره گفت:
-من نمیدونم داره توی اون مغزت چی میگذره ولی اینو بدون
شرکتم باید تو اوج ببینم!
نگاه عصبی بهم انداخت از اتاق زد بیرون و در محکم
بست...ازاعصبانیت پرونده هارا پرت کردم...
تقه ی به درخورد.باصدای بلند گفتم:
-کسی رو نمی پذیرم
ولی بدون توجه به حرفم در باز شد ...سرم بلند کردم تا
چیزی نثار اون شخص کنم که حرف توی دهنم ماسید! باور
نمیکردم! داشتم خواب می دیدم؟! ازجام بلند شدم و میز
دور زدم به سمتش رفتم...ناباوانه گفتم:
romangram.com | @romangram_com