#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_95

زیر لب غرغری کرد اما حرفی نزد در عوض دستهاش رو روی میز گذاشت و سرش رو به دستش تکیه داد و اجازه داد من درسکوت صبحانه ام رو کوفت کنم

.نمیشه نری

آهان پس دردرش این بود که از سرصبح تا حالا یه بند داشت لج و لجبازی میکرد یه چیزی از ته دلم گفت تو هم باهاش لج کن پس نوچ کشیده ای گفتم و لیوان قهوه ام رو به لبم نزدیک کردم سرش رو بلند کرد و با چشمای غمگینش به من خیره شد گفتم

.هرچقدر هم مثل گربه شرک نگاهم کنی باز فایده نداره من باید برم

. اصلا هرچی تو بگی تو فقط بمون...اصلا کنترل واسه یه ماه دست خود خودت اصلا بجا اینکه موقع پخش حریم سلطان اذیتت کنم با هم میشینیم میبینیم تو فقط بمون

با این حرفش هم دلم براش سوخت هم یه جورایی خنده ام گرفت...بچه ام دلتنگ همخونه اش میشد و به چه بهونه های کودکانه ای میخواست نگهم داره اما خب دست من نبود من باید یه سر اصفهان میرفتم بنابراین با محبت جوابش رو دادم

. نمیشه بمونم آدرین جون اما اگه بخوای تو میتونی همراهم بیای

چشمهاش برق زد و با خوشحالی گفت

جدی میتونم بیام...یه وقت خطرناک نباشه که روحم از جسمم دور باشه

خندیدم و گفتم

. همین الانشم روحت چندان کنار جسمت نیست حالا چند کیلومتر اینور اونور چه فرقی داره

. مطمئنی

نه از چی مطمئن بودم من که تا حالا روح ندیده بودم چه برسه به روحی که از جسمش دور باشه

romangram.com | @romangram_com