#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_51

یه لیوان چای سبز برای خودم ریختم و کنارش روی مبل نشستم حالت مظلومی به چهره اش گرفت و گفت

. واقعا دلت میاد منو از خونه خودم بیرون کنی

بعد با لحن سوزناکی خوند

. من روح نبودوم تو روحوم کردی از شهر خودوم بیرونوم کردی وای وای

نگاش کردم این قیافه مظلومی که این به خودش گرفته بود واقعا هم هر کس دیگه ای بود دلش نمیومد ولو برا این علم که میدونست طرف مقابلش یه روحه غیرمعموله

با یادآوری دیروز که با نبودنش دلتنگ و نگرانش شده بودم لبخندی زدم و گفتم:

. اگه قول بدی پسر خوبی باشی از خونه ای که من اجاره کردم بیرونت نمیکنم

چشم ریز کرد و مثلا با تاسف سر تکون داد و گفت

. یعنی با آیرا مو نمیزنی اونم هر وقت میخواست داداش بدبخت منو حرص بده پز خونه اش رو بهش میداد و تهدید میکرد که از خونه بیرونش میکنه

خنده ام گرفت و با شیطنت گفتم

. پس اعتراف میکنی که شبیه اش هستم

نگاه گنگی بهم کرد و انگار تازه منظورم گرفته باشه خندید و گفت

. ببین خودت تنت میخاره اگر حرفی زدم بعد ناسزا بارم نکنی

romangram.com | @romangram_com