#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_123
میخواستم تو بغلش خشک بشم و مجسمه مون رو ببرن موزه عاشقان و به عنوان عاشق ترین و متفاوت ترین زوج دنیا نشون بدن
عشق ما رو خدا رقم زده بود وگرنه توجیح دیگه ای نداشت اینکه فقط من ببینمش فقط من لمسش کنم و اینکه منی که به بیست و شش سالگی رسیده بودم و هیچ مردی تحت تاثیرم نذاشته بود چطور در عرض چند روز انقد وابسته و دلبسته بشم که فقط تو اغوش اون اروم باشم
یه مرتبه حس کردم تو هوام قلبم ریخت و تازه وقتی فهمیدم توی دستای ادرین در حال تاب خوردنم جیغم دراومد
.بذارم زمین دیوونه
.خودت میگی دیوونه منم دارم دیوونه بازی میکنم دیگه
بعد از چند دور تابوندنن توی هوا بالاخره زمینم گذاشت برای تلافی مشای اب به سمتش پرت کردم هرچند اصلا خیس نشد ولی گفت
.اخ موش کوچولو اون یذره مشتت مگه چقد جا داره که منو خیسم کنه ببین به این میگن ابپاشی و با کف دوتا دستش به اندازه یه موج کامل به سمتم اب پاشید و اب بازی ناعادلانه ما شروع شد
مثل موش اب کشیده از دریا اومدم بیرون نامرد ادرین حتی یه قطره هم ازش نمیچکید اما من مثل ابر که میباره از سر و کولم میبارید روی شنها دراز کشیدم تا خشک شم ادرین هم اومد و بابای سرم نشست و سرم رو روی پاهش گذاشت
پشت به دریا کردم و صورتمو سمت صورتش گرفتم و گفتم
. بنظرت اگه تو به هوش نیای در عوض من برم تو کما میشه بازم همدیگه ببینیم و کنار هم باشیم
اخم کرد انگشتش گذاشت رو لبم و گفت
.هیس دیگه نشنوما
چشامو بستم خیلی وقت بود به این فکر میکردم اگه دیگه به هوش نیاد چی شاید منم بتونم از هوش برم اما اگه نبینمش چی
romangram.com | @romangram_com