#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_120
از یه مغازه صنایع دستی چندتا مجیمه چوبی برای تزیین خونه ام میخریدم که ادرین دیدم که یه کلاه حصیری سرش گذاشته و داره تو اینه به خودش نگاه میکنه سریع برگشتم سمت فروشنده و دیدم از ترس مثل چوب خشک شده و به خودش میلرزه سریع دست ادرین گرفتن و بدو بدو از مغازه بیرون اومدیم و دیدم که از کنار هرکسی که رد میشیم از سمت خلاف سمت ما شروع میکنه به دوییدن وارد یه کوچه فرعی شدیم و در حال نفس نفس زدن میخندیدیم که کلاه حصیری روی سر ادرین دیدم پس بگو مردم چرا ازمون فرار میکردن یه کلاه پرنده دیده بودن
همراه ادرین بی هدف وویترین مغازه ها نگاه میکردیم پشت یه مغازه عزوسک فروشی ایستادم و به خرسای گنده ای که تازگیا مد شده بود نگاه کردم ادرین خودش به گوشم نزدیک کرد و زیر گوشم زمزمه کرد
.ببخشید که نیستم تا نزارم چیزی تو دل عشقم بمونه
برگشتم و خیلی محکم نگاهش کردم
.نمیزارم چیزی تو دل عشقت بمونه
رفتم داخل مغازه عروسک خریدم و به زور تا کنار ماشین کشوندمش و دوباره به پاساژ برگشتیم لباس های مردونه نشون ادرین میدادم و براش لباس انتخاب میکردیم و کلی به مدهای جدید عجق وجق پاره پوره تنگ و کشاد میخندیدم که چشمم به زیباترین لباسی که تو عمرم دیدم افتاد
یه لباس عروس خیلی شیک بالای سینش گیپور کار شده بود و برعکس همه لباس عروسایی که دیده بودم راسته بود و اصلا پف پفی نبود که سنگین باشه و ادم باهاش اذیت شه و روی دامنش به گیپور شیک و ظریف دوخته شده بود
اهی کشیدم و از جلوی مغازه کشیدم کنار که ادرین دستم فشرد و با اطمینان گفت
.روزی که به هوش بیام میام و برات میخرمش واسه روزی که قراره خانم خودم بشی و قول میدم تزارم واسه هیچ چیزی دیگه اینجور اه بکشی
برگشتم و نگاهش کردم اولین باری بود که بهم میگفت خانمم اولین باری که حرف از ازدواج میزد و اولین باری که خودم همسرش تصور کردم...چه تصور شیرینی
.
دلم یه خلوت میخواست دور از مردم دور از همه فقط با ادرین فقط با همسر ایندم برای همین به سمت خلوت ترین گوشه ساحل که اکثرا کسی نمیرفت روندم
romangram.com | @romangram_com