#دلی_نمونده_بشکنی_پارت_107
.چت شد
.یکی زد تو سرم
ماکان و مانی نگاه عاقل اندر سفیهی به رضا و من چشمکی حواله ادرین کردم که رضا دید و بوس هوایی یواشکی برام فرستاد که کفر ادرین رو در اورد
رضا وقتی دید بازم نمیتونه چیزی ثابت کنه بیخیال شد و رفت بخوابه ادرین هم با صورت یرخ از عصبانیت پشت سرش رفت و من برای شادی روح اینده رضا دعا کردم هنوز چند ثانیه نگذشته بود که اخ بلند رضا خونه لرزوند
هر سه مون از جا پریدیم و به در بسته اتاق نگاه کردیم کله ماسهان از اشپزخونه بیرون اومد
.صدای چی بود
صدای مهیب افتادن چیزی باعث شد این بار چهار نفرمون بپریم ولی به سمت اتاق
مانی در باز کرد و پسرا رضایی رو دیدن که کله پا شده بود و چونه اش روی زمین و و پاهاش روی تخت مونده بود و اخ و ناله میکرد و من ادرینی دیدم که روی تخت بپر بپر میکرد و رقض پیروزی انجام میداد
مانی و ماکان خم شدن و رضا جمع کردن و ماهان گفت
.ببرینش بیمارستان فک کنم اینبار چونه اش شکسته باشه
نامحسوس خندیدم و ماکان غر زد
.کل تعطیلات تو راه بیمارستان نباشیم صلوات
پسرا که رفتن در اتاق بستم خودم رو تخت انداحتم ادرین هم اوند و سرش رو روی شکمم گذاشت و با هم حرف تی رو تشکیل دادیم با ته خنده ای که هنوز تو صدام بود گفتم
romangram.com | @romangram_com