#دلهره_پارت_221
چونه اش و نگه داشتم ، جایی از صورتش دور نمونده بود از مسیر اشک ...پلک هاشو محکم روی هم فشار میداد و میلرزید...نه فقط چونه اش ، نه فقط لب هاش ، نه فقط شونه های ظریفش...
قرار بود نذارم آب توی دلش تکون بخوره؟!!
_ساغر...
دست هاش مشت شده اش روی سینه اش جمع کرد ، پاهاشو مثل جنین نزدیک ِ شکمش آورد.
پره های بینیش کیپ هم میشد وقتی نفس میکشید.
چیکار کرده بودم ؟! من...هیچوقت درست و به لحظه تصمیم نگرفته بودم...
روی چشم هاشو ب*و*سیدم ، سرشو جمع کرد سمت ِ زانوش ، عصبانی شدم و اینبار موهاشو محکم تر کشیدم.
دستشو روی دستم گذاشت و چشم هاشو باز کرد ، چقدر اشک پشت پلک هاش جمع کرده بود نیم وجبی...
لبش رو ب*و*سیدم ، طولانی ،با التهاب ِ دو هفته ای که تنبیه بودیم ، با اشتیاق تنی که از این فاصله گرفتن جز اضطراب و تشویش لحظه ای آرامش ندیده بود...
هر دوی ما به این بی خوابی طولانی احتیاج داشتیم...
بیست شاخه گل مریم خریدم...یادم نیست آخرین باری که این گل و خریدم کی بود ، فقط یادم میاد که با خودم عهد کرده بودم دیگه سمت این گل نرم!
منتظر موندم تا گلفروش تزئین ساده ای انجام بده ، عطر خوبه گلفروشی ، حالمو جا میاورد ، خستگی ساعت های مداوم کاری و چشم هایی که به نظر نیاز داشتند دیگه از پشت شیشه همه جارو تماشا کنند ، اذیتم میکرد ، نگاهی به ساعتم انداختم ، نه نشده بود که از گلفروشی نزدیک خونه بیرون اومدم ، شب و مهمون ِ خونه ی پدر و مادر ساغر بودیم ، بهم گفته بود تا دنبالش نرم خودش تنهایی نمیره ، حقم داشت ، دفعه پیش خیلی بد شد وقتی به مهمونی نرفتم و فقط ساغر و برگردوندم.
ماشین و جلوی در خونه پارک کردم و زنگ نزده درو از بالا برام باز کرد ، با عجله پله هارو بالا رفتم و به محض باز شدن ِ در خونه ، دسته گل و سمتش گرفتم.
چشم هاش برق زد و با خوشحالی دسته گل رو بغل گرفت
_تو که هیچوقت مریم نمیخریدی...
داخل شدم و در حالی که کفش هام و درمیاوردم ، ب*و*سه ای به گونه ی گل انداخته اش زدم.
_چرا حاضر نشدی؟
سرشو لا به لای گل ها فرو برده بود و بو میکشید ، با عجله لباس هامو درآوردم تا در کمترین سرعت دوش بگیرم
_حاضر میشم ، فکر کردم دیر میای
در حموم و باز کردم و چپیدم داخل...
_ساغر حوله ام و بذار پشت در
باشه ای گفت و دوش چند دقیقه ای گرفتم و بیرون اومدم ، سشوار و روشن کرده بود و منتظر کنار آیینه ی اتاق ایستاده بود
_نمیخواد دیر میشه خانوم ، بریم زودتر
_نخیر...سرما میخوری ، بیا سشوار بکشم موهات و
آخرین دکمه ی لباسم و بستم و روی صندلی ِ میز آرایشش نشستم.پشت سرم قرار گرفت و حرارت سشوار و روی موهام گرفت ، از توی آیینه نگاهش کردم ، پیرهن ِ بلند ِ مشکی پوشیده بود که گل های ریز قرمز داشت ، نیم نگاهی به پاش انداختم ، ساپورت مشکی پوشیده بود ، دوباره به صورتش نگاه کردم ، حواسش اصلا اینجا نبود ، بی حرکت به یه نقطه خیره شده بود
_ساغر...کله ام سوخت
تکونی خورد و خندید
@romangram_com