#دلهره_پارت_191
_جونم ؟
_بیام کمک عزیز دلم!؟
_نه ، کاری ندارم الان میام
زیر چایی و خاموش میکنم و توی سینی سه تا لیوان میذارم ، آقا زاده ی محترم که به آشپزخونه تشریف میارن ، بهش بی اهمیتی میکنم و ندیدش میگیرم
_کمک کنم؟
خیلی آروم جواب میدم
_نمیخواد
پشت سرم ایستاد و قوری چایی و برداشت ،
_مامان مولود گفت خیلی کار کردی ، خسته ای دیگه ، من چایی میریزم.
ای پسر ِ مامانی ، زود رفته بود پیش مادرش تا مبادا بابت بی احترامی که من کردم آزرده خاطر شده باشند! بدون اینکه حرفی بزنم از آشپزخونه بیرون رفتم ،
مامان مولود میل بافتنی هاشو دوباره دست گرفته بود
_ای بابا ، مچ دستتون درد میکنه اونوقت میشینید لباس میبافید؟!
عینکشو که تاروی بینیش آورده بود، رو برداشت، لبخند زد و به کارش ادامه داد
_دلم میخواد حداقل یه شالگردن برای نوه ام ببافم!
اگه من بچه دار میشدم عمرا عطا میذاشت مامان مولودش از اینا واسه بچه ام درست کنه ، همه که مثل عارف دل گنده و کله پوک نیستند.رنگ شالی که تا نصفه بافته شده بود از رنگ های مورد علاقه ی منم بود.با اینکه منم بافتن و بلد بودم اما از کمک کردن به مامان مولود منصرف شدم! همینم مونده بود برای بچه نیومده ی جاریم بافتنی ببافم!
_میوه چی دوست دارید براتون پوست بکنم؟!
عینکشو روی بینیش گذاشت و آروم گفت
_بذار عطا پوست کنه
یه تای ابرومو بالا انداختم و مقتدارنه به مبل تکیه دادم.عطا باسینی چایی پیشمون اومد.مامان مولود دستور داد تا برامون میوه پوست بکنه ، نمیدونم چرا یه لحظه دلم به حالش سوخت! یعنی برای جفتشون ناراحت بودم..
عطایی که خسته کوفته اومد خونه و من همه چیو زهرمارش کردم و مامان مولودی که با اون مچ دست درب و داغونش داره بافتنی میبافه.
_بدن من شما خسته شدین.
سریع از دستش میله هارو بیرون میکشم و با سرعت شروع به بافتن میکنم.موقع عصبانیت یه هولی تو جونم می افتاد که کارهامو با سرعت بیشتری انجام میدادم.الانم همون حال و داشتم .
_ماشالا ، مادر جون چقدر خوب بلدی
_زنم هنرمنده !
"ه" جمله اش کامل تلفظ نشده بود که زل زدم توی چشم هاش ، کاملا زبونش بند اومد و دست پاشو گم کرد.حیف که بهم قول داده بودیم دیگرون از دعوامون باخبر نشند وگرنه جلوی مادرش یه حالی ازش میگرفتم که یه هفته خونه پیداش نشه!
خونه پیداش نشه؟! خاک بر سرت ساغر خونه نیاد که بره یه زن دیگه بگیره؟ نه...هرکی باید شب خونه خودش باشه ...اصلا دعواها ماله قبل اتاق خوابه ، مخصوصا قبل رختخواب...
_قابل شمارو نداره.
@romangram_com