#دلهره_پارت_189

اتاق باز بود و خبری از عطا نبود ، یواشکی و با ترس سرم و داخل اتاق بردم ...کتش که روی آویز بود و ندیدم ، ترس اینکه از خونه رفته باشه شارژم کرد برای دوباره گریه کردن.چند بار صداش زدم خبری ازش نبود ، توی آشپزخونه و بالکن و دستشویی ام نگاه کردم .به گوشیشم که زنگ زدم جواب نمیداد...
وسط پذیرایی خونه چهار زانو نشستم و اینبار خودم لعنت فرستادم ، کاری کردم که شوهرم خسته و کوفته قهر کنه از خونه بره ...
آخه واسه چی رفتی؟ کجا رفتی؟ تو که سرمایی هستی الان یه باد به اون کله ات بخوره یه هفته خونه نشین شدی ...آخ ساغر که کاش لال میشدی و دهن به دهن نمیکردی...حالا مامان مولود دم به دقیقه به عارف و زنش سرویس بده خب چه اشکال داره ..مگه مامان مونست دور و ور پسرای به قول خودش ولیعهدش نمیگرده؟ مگه همیشه تو خونه ی خودتم تو نفر آخر نبودی؟؟ چرا اینکارو کردی؟؟
اونقدر گریه کردم که دیگه نمیتونستم پلک هام و باز نگه دارم ، یک ساعت و نیم از رفتن عطا میگذشت و من یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به در...
تا اینکه آیفون خونه رو زدن.با چه ذوقی و چه غلط کردمی دوییدم سمت آیفون...عطا بود!
یه نگاه تو آینه انداختم نوک بینیم و دور چشمم قرمزِ قرمز شده بود ، سریع به صورتم آب زدم و دوییدم سمت در ، اما تا درو باز کردم مامان مولود پشت در بود .
_ای وای ، شمایی؟
لبخند مامان مولود با دیدن صورتم که کاملا مشخص بود چند ساعتی و زار زده از هم وا رفت.
_خاک بر سرم ...مادر گریه کردی؟
عطا همراهش نبود ، سریع دستی به صورتم کشیدم و تعارف زدم
_بفرمایید...عطا کو مامان جون؟
با ناراحتی چشم ازم برنمیداشت ، چادرشو روی شونه اش انداخت ،
_گفت میخواد شام و از بیرون بگیره ، تا تو برنج بذاری اونم اومده.
با اون تاپ باز و مسخره ای که تنم بود بیشتر از چشمای گریونم خجالت زده ام کرد.
_من برم لباسم و عوض کنم تا آبروم نرفته
قبل از اینکه از کنارش رد بشم دستمو گرفت.سرم و پایین انداختم ، دست هاشو دو طرف صورتم گرفت و سرم و آروم بلند کرد ، خیلی زود چشم هام پر اشک شد
_چرا گریه کردی؟! با عطا دعوات شده؟!
بغض داشت خفه ام میکرد ، هی لـ ـبمو گاز گرفتم تا نگم ولی تا دیدم مامان مولودم به گریه افتاد خودم و توی بغـ ـلش انداختم.
_غلط کردم مامان مولود ، به خدا یهو از دهنم در رفت ، اصلا وقتی دیدم شما هی تو خونه داری کار میکنی ناراحت شدم ، به خدا من کلفتیتو میکنم ، از دهنم در رفت بهت گفتم کلفت...غلط کردم مامان مولود.
میون گریه هام به غلط کردن که افتادم .مامان مولود و ول نمیکردم و دوستی خودم و بهش چـ ـسبونده بودم.اشک اونم درآورده بودم ،
_اینجوری گریه نکن خانوم کوچیک ، چشمای خوشگلت بی رنگ و رو میشه مادر ، جونِ مولود اینطوری گریه نکن
دستشو روی سرم کشید ، چند بار روی موهام و بـ ـوسید و قربون صدقه ام رفت
_پس تو به عطا گفته بودی که بچه ام اومد دنبال مادرش.
روی مبل نشستم ، برام یه لیوان آب آورد و دستشو به صورتم کشید تا اشک هام و پاک کنه.
_بخور دورت بگردم ، بخور فدات بشم ، بچه ام بهت چی گفته که اینجوری به خودت میلرزی؟؟ مولود نیستم اگه تو دهنش فلفل نریزم ، بیخود کرده که به عروسم تو گفته ،
_سرم داد زد فقط...بعدم گفت برو گم شو از اتاق بیرون!
با لبـ ـهای ورچیده شده نگاهش میکردم که سیلی به صورتش زد

@romangram_com