#دلهره_پارت_157
من از اون پشتکارم توی بیدار نشدن بیشتر بود...اینقدر خودم و به خواب زدم تا پایین مبل خوابش برد.وقتی مطمئن شدم بلند شدم و وضو گرفتم...رکعت آخر نمازم و میخوندم که صدای خنده اشو شنیدم.
_قبول باشه...
چادرم و تقریبا تا نزدیک چشم هام کشیده بودم و نمیدیدمش
_قبول حق !!
تسبیحشو از جانماز برداشتم و شروع کردم به ذکر گفتن.البته اینکار تنها برای فرار از رویارویی با عطای جدید بود.
_چرا اینجا خـ ـوابیده بودی...
وقتی کنار جانمازم نشست و چادرم و از سرم برداشت یه لحظه سرخ شدم اما ترجیح دادم راحت تر برخورد کنم.به هرحال یه اتفاق کامل طبیعی بود!! حالا واقعا بود؟؟
تو چشم هاش که نگاه کردم خنده ام گرفت...یاد لحظه هایی افتادم که اوج نیازشو با چشم هاش بهم میفهموند و من چقدر نگاه کردن به اون چشم هارو دوست داشتم.
_به چی میخندی؟
لبخند روی لبش بود ...سرشو جلو آورد و گونه ام و بـ ـوسید.
_نگفتی چرا اینجا خوابیدی؟
_رفتم حموم بعدشم چایی و عسل خوردم ...بعدشم بیخواب شدم ولی تو خوب خوابیدیا
جانماز و جمع میکردم که گفت
_شرمنده.نباید زود میخوابیدم...تکرار نمیشه!
جانماز و روی میز گذاشتم و خیلی زود برگشتم پیشش...از پشت توی بغـ ـلش خزیدم...دست هاشو زیر سیـ ـنه ام قفل کرد و بـ ـوسه ای روی گردنم زد
_حالا خانومم حالش خوبه؟
دستمو روی دست هاش گذاشتم ...با کشیدن لب هاش به گردنم قلقلکم گرفت و ریز خندیدم.
_خوبم تو خوبی؟
با صدای وسوسه گری گفت
_عالی!
با خنده سرم و به سیـ ـنه اش تکیه دادم و با خیال راحت نفسم و بیرون فرستادم
_ساغر...یه چی ازت بپرسم..راستشو بهم میگی؟
لپم و باد کردم و چـ ـسبوندم به گونه ی استخونیش...
_بپرس راستشو نگم دروغم نمیگم!
با خنده منو بیشتر به خودش فشار داد...
_دیشب ...از من راضی بودی؟
لحن صداش و بالا و پایین کردنش تابلو بود منظورش از دیشب چیه...اما برای اذیت کردنش خودم و زدم به کوچه علی چپ!
@romangram_com