#دلهره_پارت_151
خانومه بهش برخورد؟..باز بی خیال نشست ولی سر دو دقیقه از خونه رفت بیرون...خدا لعنتش کنه که فکر قلب منو نمیکرد..خدا لعنت کنه همه ی اینایی که به فکر تمیزی خونه من نیستند...
چند تا خانوم از فامیلای عطا اومدن خداحافظی...دیگه آخر شب بود و میشد روبـ ـوسی کرد..اون هام تا همینجا خیلی زحمت کشیده بودن..حواسمم بود که سرعقد خوب کادو دادن...بـ ـوسیدمشون و ازشون تشکر کردم..
از فامیلای خودمونم دو تا فضول باشی راهی شدن...به زور بهشون دست دادم...زنه آخر سر رو به مهتا گفت شما عروس سابق نیستید؟
مهتام با ابروهای بالا رفته اش گفت " بعله مهتا هستم..خوش اومدید"
وقتای به در اشاره کرد نرگس پقی زد زیر خنده و برای اینکه جلوی بقیه بد نشه شروع کرد به سرفه کردن....
مردم و زنده شدم تا اون خانومه بچه اشو برد و اون پسر بچه ی شیطون دل از مبل های من کند و رفت...مهمون ها رفتن و عطا اومد...
مامان مولود دوباره بغـ ـلم کرد...تبریک گفت...عطارو بغـ ـل کرد و باهاش حرف زد...مهتا صورتمو بـ ـوسید و دم گوشم گفت که بی خبر نذارمش...شماره خونه رو بهش دادم...کادوم و که توی یه جعبه بود بهم داد و عذرخواهی کرد...
به نرگس سپردم تا جلوی در باهاش بره..به هرحال باید برام خبر میاورد که سهراب با مهتا رو در رو شده یا نه...
مامان مونس موقع خداحافظی حرفی نزد...یعنی جلوی عطا که دستمو گرفته بود نتونست چیزی بگه...با همه دل شکوندنش...یه لحظه دلم براش تنگ شد...برای وقتایی که اذیتش میکردم..برای وقتایی که حرصش میدادم...
بغـ ـلش کردم و اونم پیـ ـشونیم و بـ ـوسید...هر دومون بغض کرده بودیم...مامان یه جوری نگام میکرد که دلم براش سوخت..کم مونده بود بگم غلط کردم که مهتا رو دعوت کردم...همه اینا بابت این دل بی صاحاب من بود که تکلیف خودش و مشخص نمیکنه....
ساعت یک و ربع بود که عطا در خونه رو بست و من به ساعت نگاه کردم...
_عطا؟
با حوصله گره کرواتشو باز میکرد که سرشو بلند کرد و نگاهم کرد
_جانم؟
دلم میخواست بابت این همه اتفاق خوب که برام رقم زده بود ازش تشکر کنم.با اینکه به اندازه ی یه نفر بینمون فاصله بود روی مبل خودم و جابجا کردم و دراز کشیدم...سرم و که روی سیـ ـنه اش گذاشتم کرواتشو روی دسته مبل انداخت و دست آزادش و پشت کمـ ـرم نگه داشت...
_عطا بابت امشب دستت درد نکنه...خیلی خوب بود...خیلی
لبخند زد و پیـ ـشونیم و بـ ـوسید
_قابل شمارو نداشت..توام خسته نباشی...رو نکرده بودی که بلدی قشنگ بر*ق*صی
سرم و روی سیـ ـنه اش فشار دادم و با خنده ی تلخی که به خاطر رفتار مامان بود گفتم
_چه فایده...نصفه مهموناتون دیر اومدن ندیدن که من بلدم خوشگل بر*ق*صم
خندید و صورتشو کنار گونه ام گذاشت
_ساغر...تو با همه فرق داری...چیزایی برات مهمه و بااهمیت که شاید برای خیلی از دخترا نباشه.همین نکته سنجی هاته که منو عاشق خودش کرده
با وجود تمام اتفاق هایی که باعث دلخوریم شده بود یه نکته مهمه دیگه به ذهنم اومد که وقت بازگو کردنش بود
_نگفته بودی دخترعموی مجرد داری!
یکم فکر کرد و با لبخند گفت
_مهناز و میگی؟ اون همبازی بچگی هام بود...یعنی اون مدتی که...
همینکه نیم خیز شدم و با چشم غره نگاهش کردم زبونش بند اومد و با تعجب گفت
@romangram_com