#دلهره_پارت_150

عطا پیشم نشست...همون اول چغولی مادرمو بهش کردم..باورش نمیشد...بعد که دید بغض کردم و جون خودم و قسم خوردم باور کرد...
گفت نمیدونه چی باید بگه...
اونم تقریبا حرف های نرگسو زد که عوضش فیلم برداریمون به اندازه ی یه ساعت بزن و بر*ق*ص درست و حسابی انجام شد و منهم که با آهنگ ر*ق*صیدم...
شاممون و زود خوردیم چون مهمون ها زود بلند شدن...مامان مولود موقع شام خوردن اومد به عطا گفت که نرگس لو داده من نهارم نخوردم..چون نگرانم بود...چون لحنش توبیخ و دعوا نداشت به جای ناراحت شدن کلی خوشحال شدم...
بدرقه مهمون ها که تموم شد مهتا اومد و با عطا سلام و احوالپرسی کرد..به عطا گفتم زن سابق سهرابه...بیشتر تحویلش گرفت و راحت تر برخورد کرد...کتم و مهتا برام آورد...تورم و روی سرم انداختم و کتم و تنم کردم...مامان جلوی مهتا بهم گفت حواسسم باشه تورم کنار نره...
جلوی در تالار که اومدیم...به مهتا گفتم تا دم خونه ام بیاد...اینطور که مامان مولود و مامان مونس حرف میزدن بیشتر فامیل ها برای دیدن جهیزیه تا خونه امون می اومدن..دوست داشتم خونه امو ببینه..دیگه معلوم نبود کی پیداش کنم...
سهراب مهتا رو دید...اون لحظه که مهتا کنار نرگس و یلدا واستاده بود و دست میزد...متوجه نگاه سهراب شدم...
نزدیک ماشین که رسیدیم سامان صدای آهنگ ماشینشو بلند کرد...یه آهنگ شاد قدیمی بود...باورم نمیشد اون وسط داره با عارف میر*ق*صه و میخونه...مهتا که خیلی زود از ذوقش دوربینش و درآورد و کنار یلدا واستاد به فیلم گرفتن...من و عطا هم کنار هم واستادیم و براشون دست زدیم...یکی دو نفر از فامیلای ماهم اومدن وسط...
بازار بزن و بر*ق*ص گرم بود که سامان اومد سمتم...درحین ر*ق*صیدن به مهتا اشاره کرد...وقتی بهش گفتم خودشه...با اخم الکی نگاهم کرد و گفت تو دعوتش کردی؟ منم سر تکون دادم...
خندید و به افتخار مهتا جلوی دوربینش ر*ق*صید...ولی سهراب مثل برج زهرمار درست رو به روی همه ی ما کنار حاج بابا واستاده بود...
ر*ق*صیدنشون که تموم شد راهی شدیم...مهتا با ماشینش کنار ماشین عروسمون می اومد...کلی براش دست تکون دادم...چند بارم دست های همو گرفتیم...صدای آهنگش خیلی بلند بود...یه جورایی با عارف و سامان کل انداخته بود...
چون خونه ی بابا اینا از خونه ی خودمون دور بود دیگه تا اونجا نرفتیم...یه راست رفتیم دم خونه امون...
مامان مولود...جلوی در خونه ام بهم یه قالی هدیه داد...جلوی پام انداخت تا داخل خونه بشم...پشت سر ماهم خانوم ها اومدن...اون وسط فقط به نرگس گفتم وایسه جلوی در اتاق خواب و حمومم که کسی داخل و نگاه نکنه...خیرسرشون با یلدا شب قبل اومده بودن و کلی با گل تزیین کرده بودن...دوست نداشتم چشم غریبه به تخـ ـت خوابم یا حموم بیفته...
اون وسط دقت بعضیا که در کابینت هامم باز میکردن داشت خفه ام میکرد...عطا از خونه بیرون رفت تا بره پیش حاج بابا و سهراب و بقیه...مهتا که داخل اومد..باز مامانم به من چپ چپ نگاه کرد...
_مادر این بچه کی؟
مهتا به دختر بچه ای که نصفه شب بستنی دستش گرفته بود و داشت تو خونه ی من خیلی شیک قدم میزد اشاره کرد...
اون وسط یه خانومی که نمیشناختم به مهتا گفت دختر منه...
مهتا هم با یه حالتی گفت
_لطف کنید مراقب باشید بستنیش رو زمین نریزه.خونه تازه عروسه!
یه طوری تازه عروس و گفت که منم به کف دستام نگاه کردم تا احیانا کثیف نباشه!!
سعی کردم به مهمون ها احترام بذارم..به هرحال منم دوست داشتم بیان و سلیقه ی منو ببینن...بعدم بابام اینهمه پول جهاز داده بود تا چشم بعضیا در بیاد!...
دعا دعا میکردم نرگس حریف فامیلامون بشه و کسی سمتش نره.ولی دیدم که یه لحظه جلوی در نیست...قلـ ـبم داشت می اومد تو دهنم وقتی یه خانوم دستگیره درو گرفت..خدا مامان مولود و رسوند...دیدم داره با خنده چیزی میگه و درو میبنده...از استرس احساس میکردم الانه که بیفتم روی زمین...مهتا بازوم و گرفت و گفت
_اون خانومه میدونه پایین مانتوش گلیِ؟
با وحشت به دو تا خانومی که روی مبل روشنم نشسته بودن نگاه کردم...فشاری تو بدنم نبود که بگم پایین افتاده بود!
مهتا سمتشون رفت و خیلی محترمانه پایین مانتوی خانومه رو تو دستش گرفت و گفت
_بیرون میتکوندین!
_بیرون میتکوندین!

@romangram_com