#دلهره_پارت_145

با شنیدن اسم عارف چشم هام گرد شد...
_دمش گرم...یلدارم امشب اون میخواد درست کنه؟
خندید و سرتکون داد
_فکر نمیکنم..رسوندیمش آرایشگاه
یه درصد اگه عارف میخواست هنرشو روی یلدا پیاده کنه که امشب هیچکس عروس کوچیکه رو تحویل نمیگرفت...هرچند باید قبول کنم که پس زمینه ی چهره ی عطا جدا از معصومیتی که داره یه قشنگی ام داره...عطا از یلدا قشنگتره...!!
_تو از من خوشگل تر شدی؟
بلند تر خندید و نرم گونه ام و بـ ـوسید
_تو خانوم ِ منی...قشنگ تر از تو مگه هست؟
یه خورده ته دلم نگران شدم...عطا امروز خیلی عوض شده بود...نکنه بگن دوماد از عروس سر تره؟...
سورپرایز غافلگیر کننده بعد از چهره ی منحصر به فرد عطا ماشین عروسمون بود...باورم نمیشد همون ماشینی که این مدت دوست داشتم و گرفته باشه..جیغ زدن هام عطا رو کشته بود و طناز و به خنده انداخته بود...دلم میخواست اون شب همه عالم و آدم یا خدایی نکرده کور میشدن یا چشمشون مارو نمیدید تا میتونستم وسط خیابون شوهرمو بغـ ـل کنم و بابت زحمت هاش با اشتیاق ببـ ـوسمش...اما حیف...مردم موقع دیدن این صحنه ها دوربین به دست میشدن..
وقتی گفت عارف برامون سفارش داده بوده حتی با طرح گلش ذوق و خوشحالیم بیشترم شد...همینکه فهمیده بود کارش اشتباه بوده..همینکه فهمیده بود من دلخور شدم و باید از دلم دربیاره...خودش به برد به حساب می اومد...
وقتی تو ماشین عروس نشستم یه نفس راحت کشیدم و یه لبخندی ته دلم نشست که به عمرم شیرینیشو حس نکرده بودم...بهتر از این نمیشد...همه چی بغیر از این لباس عروسی مسخره داشت طبق خواسته ها و آرزوهای من پیش میرفت و این برای من بزرگترین اتفاق دنیا بود...
عکس های آتلیه رو که انداختیم به سمت باغ رفتیم...عطا خسته نبود اما من دیگه اواخر ساعت موندنمون توی باغ احساس ضعف شدید میکردم...به قول طناز به خاطر بپر بپر کردنام بود و شیطنت هام...ولی عطا همه اش نگرانم بود و یه جوری اصرار داشت وانمود کنه رنگ و روم خوب نیست...
ولی من خوشحال ترین آدم روی زمین بودم که قرار بود اون روز هیچ چیز و هیچکس منو از خوشی و لذت بردن از لحظه هام نندازه...
سمت تالار که میرفتیم به عطا گفتم سر راه دم یه آبمیوه فروشی نگه داره تا شیر موز یا شیر پسته واسم بخره...نگه داشت و با دو تا فیلم بردارمون یه نوشیدنی درست و حسابی خوردیم...کلی ام سوژه مردم شدیم
جلوی تالار که رسدیم ساعت تازه پنج و ربع بود...تور لباسم و رو سرم کشیده بودم و برای محض احتیاط و درنیاوردن صدای بعضیا سرم و پایین انداخته بودم..
ولی هم متوجه سهراب شدم هم حاج بابا...
سر عقد بغیر از خانواده ی خودم و عارف عموهام و اقوام نزدیک دیگه ی عطا هم اومدن...مراسم عقدمون یه کم کند برگزار شد ولی من همه توجهم به صدای آروم عطا بود وقتی که آیه های قرآن و میخوند و من هم توی دلم همون آیه هارو تکرار میکردم...
موقع بله گفتن قرآن روی پام و برداشتم و بـ ـوسیدم...اینقدر محو عطا و این شب بودم که حواسم به کل از گرفتن زیر لفظی پرت شد و اگه یلدا مامان مولود و برای زیر لفظی دادن صدا نمیزد بله رو میگفتم..
زیر لفظیم یه النگو مثل همون سه تای قبلی بود که عطا بهم هدیه کرده بود...النگو رو که دستم کردن توی دلم به خدا گفتم یه کاری کن صدسال کنار عطا باشم بدون اینکه یه کدوممون کم بیاریم...
بعله رو با انرژی و شیطنت... بلند گفتم...
صدای خنده ی همه بلند شد و عاقد بابت داشتن همچین عروسی اظهار خوشحالی کرد و به عطا تبریک گفت...
موقع بله گفتن عطا به سمتش متمایل شدم...نگاهم کرد و با یه کوچولو تاخیر ..بعد اینکه از مادرش و برادرش و بزرگتر ها اجازه گرفت گفت بعله...
بعدم با خنده سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت نوکرتم.
بعدم با خنده سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت نوکرتم.
با تور تقریبا نازکی که روی سرم بود خوب میتونستم چهره ی مهمون ها رو ببینم...خداروشکر من از همه دخترا خوشگل تر بودم..از یلدا هم که خیلی سرتر...بنده خدا آرایشگره پشت چشماشو زیاد تیره کرده بود اونم چون فاصله چشم و ابروش باهم خیلی کمه زیاد چهره اش جالب به نظر نمی اومد...اما خب اصل صورتش قشنگی خودش و داشت و نباید منکر میشدم...
قرار شد کادو هارو اعلام کنند و بعدش مراسم عسل خوری و برداشتن تورم انجام بشه..چند تا نامحرم تو مهمونی بودن و نمیشد که اینکارو انجام داد...

@romangram_com