#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_96
مامان خودش و به من رسوند خودم را به آغوشش انداختم
- ای دختر بی معرفت نمیگی دلم برات تنگ میشه
- شما که سرت شلوغه مامان جونم
- اِه الان به مامانت تیکه پروندی
لبخندی زدم و گفتم : نه فقط یاداوردی کردم که انقدر سرتون شلوغه که من و یادتون رفته
آروم زد پشتم گفت : تو که اهل شکایت نبودی
- آره بس که آروم بودم از همه تو سری خوردم حتی از خواهر دو قلوی خودم ،مامان ناراحت شد با صدای گرفته ی گفت : میدونم اول زندگیتو بد شروع کردی اما مگه الان بدبختی ؟
پوزخندی زدم گفتم : نه این حرفا رو ولش کن بریم پیش مامانجون دلم براش خیلی تنگ شده
همراه مامان به خونه آقاجون رفتیم
مامانجون با دیدنم گل از گلش شگفت .
سوغاتیاشونو دادم کلی تشكر كردن ، در حال حرف و بگو بخند بودیم که صدای داد و فریاد از حیاط اومد
با تعجب گفتم : خبریه چی شده
مامان شونه ی بالا انداخت گفت : نمیدونم
همه با هم به حیاط رفتیم با دیدن قیافه ی عصبی سهراب و صورت رنگ پریده و زخمی سوگل همه مون هاج و واج مونده بودیم
romangram.com | @romangram_com