#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_93
غروب به هتل برگشتیم بعد از یه دوش و خوردن شام رفتیم فرودگاه و هواپیما به سمت تهران پرواز کرد
در کل مسافرت خوب و به یاد ماندنی بود
یه دو روز از برگشتمون میگذشت که زنگ زدم به مادر جون اینا و برای شام دعوتشون کردم
به ترمه هم زنگ زدم و با شوهرش دعوتش کردم
ترانه به امین جواب مثبت داده بود ولی هنوز تاریخ عقدشون و مشخص نکرده بودن
از برق توی نگاه حامی فهمیدم از اینکه بعد از این همه مدت کل خانواده اش رو دعوت کردم خیلی راضی و خوشحاله شرکت نرفتم و از صبح درگیر تمیزکاری خونه بودم همه جا رو برق انداختم دو مدل خورشت با دسر و کیک و ژله اماده کرده بودم ...
کل خونه رو گلهای طبیعی گذاشته بودم و عود را روشن کردم ...
یه دوش چند دقیقه ای گرفتم یه کت و دامن شیک با یه روسری ساتن کوتاه پوشیدم ارایش ملایم انجام دادم نگاهی به خونه که از تمیزی برق میزد انداختم، غذاها همه اماده بودن و عطر چایی تازه دم کل خونه رو رو برداشته بود ...
حامی وارد خونه شد...
با لبخند طرفش رفتم گفتم : عزيزم خسته نباشی ...
لبخندی تحویلم داد گفت : شما خسته نباشی امروز کلی کار کردی
چشمکی زدم با عشوه گفتم : کار که زیاد بود اما ارزش تو و خانواده ات بالاتر از اين حرف هاست عزیزم
نگاه عمیقی بهم انداخت گفت : برم لباس عوض کنم
romangram.com | @romangram_com