#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_63
" واه دیوونه است "
خدایی از اخمش ترسیدم کنار گوش مادر جون گفتم : من برم پیش ترانه ببینم کاری نداره
تندی از جام بلند شدم و از سالن که مخصوص مهمونا بود رفتم بیرون نفس راحتی کشیدم دیگه تو دید مهمونا نبودم یهو دستم محکم کشیده شد و منم چون یهویی بود پرت شدم تو یه جای سفت از بوی گس رودریگز وقتی پیچید توی مشامم فهمیدم کجام
سرمو بلند کردم گفتم : اتفافی افتاده عزیزم
حامی با خشم کنترل شده گفت : برای کی انقدر لوندی میکنی هاااا فشار دستش روی کمرم بیشتر شد سرشو آورد جلو گفت : دفعه بعد کافیه عشوه ای برای کسی بیای من میدونم و تو این چیه پوشیدی همه ی هیکلت پیداس...
- اما به نظر خودم همه چیزم مناسبه
- نظر من مهمه فهمیدی ... هر چند برام مهم نیستی ولی دوست ندارم چیزی که ماله منه چشم کسی دنبالش باشه فهمیدی
-سری تکون دادم و لبخند دلبری زدم آروم دستی به شاهرگ گردنش کشیدم گفتم : چشم هر چی آقامون بگه اطاعت امر میشه
با چشمایی که بین دو چشمم نوسان داشت با صدای کلافه ای گفت : انقدر برای من ادای زنای خوب و در نیار توام خواهر همونی دستشو از دور کمرم برداشت گفت : اینم بدون هیچ وقت هیچ حسی بهت پیدا نمیکنم .. رفت تو سالن
نفسم و دادم بیرون زمزمه کردم خواهی دید آقا حامی ببین با محبت چطور اسیرت میکنم ...
رفتم سمت آشپزخونه ترانه با استرس پاشو تکون میداد
- چیه ترانه انقدر استرس نداره
- وای سوگند خیلی استرس دارم
دستاشو توی دستم گرفتم گفتم : عزیزم شما همو میشناسین و مهم تر یکدیگر و دوست دارین استرس نداره من باید با این اتفاقای که برام افتاد با این قلب مریضم تا حالا مرده بودم ...
- خدا نکنه سوگند تو بهترینی من که عاشقتم و میدونم که حامیم عاشقت میشه
romangram.com | @romangram_com