#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_58


- سلامتی عزیزم

سری تکون دادم مشغول به کار شدم وقت اداری تموم شده بود که از شرکت بیرون زدم ... حامی کنار ماشینش ایستاده بود با دیدنم با دستش اشاره کرد تا به طرفش برم

رفتم توی دو قدمیش ایستادم گفتم : بله

- بهتره با هم به خونه بريم ... همین مونده کارکنان شرکتمم پشت سرمون حرف بزنن و در جلو رو باز کرد

خنده ی خبیثی زدم پیش خودم گفتم : اوه اوه ببین چقد سخته که در و برای من باز کنه ...حقشه تا منو کم تر خورد کنه مرسی خدا که من و فراموش نکردی

خودشم نشست ... ماشینش مخلوطی از بوی سیگار و بوی گس رودریگز میداد ... با ژست خواصی فرمون و چرخوند گفت : همینم مونده که صبح و شب خانومو ببرم بیارم ...

با تعجب رو كردم به سمتش و گفتم : مگه من گفتم صبح و شب منو ببر ، مثل هميشه خودم مي ام و ميرم

و به صورت تصنوعي روم را به طرف پنجره كردم ...

-اها بعد این مردم علاف که منتظر یه سوژه هستن پشت ادم حرف در بیارن چیکار کنم .. البته میشه تو خودت با هر چی خواستی بیا بعد با هم میریم داخل اینطوری بهتره

دستمو زیر چونه ام زدم و ابروهامو بالا انداختم گفتم : اووووم میدونی چیه

- سرشو طرف من چرخوند گفت : چیه

- هیچی ولش کن

گوشیم زنگ خورد نگاهی به شماره ترانه انداختم یه ابروم رفت بالا دکمه اتصال زدم و گفتم : جانم

- سلام سوگند چطوری


romangram.com | @romangram_com