#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_248


اون زنگ زد . اما من خیلی نگران و

آشفته بودم خیلی توجه نکردم اما الآن

بهش شک کردم . نمیدونم چی بگم .... پدرجون اینا توی فکر رفتن

{خدایا منو ببخش که کاملا راست نگفتم... اما دروغم نگفتم.....دوست نداشتم وجه ی حامی پیش خانوادش خراب بشه }

همه ی اینا رو به وکیل میگم اون مرد

معتادم پلیسا خودشون میدونن باهاش

چطور برخورد کنن ....فعلا بهتره کسی از این موضوع خبردار نشه ...

_باشه

هوا تاریک شده بود روی تراس تو اتاق

ترمه نشستم و نفس کشیدم و بوی گل

یاس پیچید توی دماغم چشمام رو

بستم و قطره اشکی از گوشه ی چشمم

چکید .... الآن مرد من توی بازداشتگاه

بود کنار یه عالمه آدم معتاد و خلافکار....


romangram.com | @romangram_com