#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_245
شهباز فکر نکردم دلم مثل سیر و سرکه
میجوشید نگران شوهرم بودم مردم
همین که وارد حیاط پدر جون شدم مادر
جون با هراس اومد طرفم با دیدنم مادر
جون تمام خود داریم ریخت و زدم زیر گریه
مادر جون از من بدتر
پدر جون قبل از اومدن من رفته بود اداره پلیس
- چی شده سوگند چه اتفاقی افتاده
با هق هق تمام اتفاقات رو تعریف کردم
مادر جون دستی پشتم کشید گفت : چیز مهمی نیس خدا رو شکر حل میشه
اما من باز نگران بودم
نمیدونم چن ساعت گذشته بود که پدر
جون اومد با اومدن پدر جون تندی رفتم سمتش
- چی شد پدر جون حامی کو ؟
- آروم باش دخترجان چیزی نشد الان میگم
romangram.com | @romangram_com