#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_229

_ فکر میکنی شاید سگی چیزی باشه .

_ حالا نگهدار لطفا ، خواهش میکنم

حامی کنار جاده نگهداشت تندی پیاده

شدم که صدای حامی بلند شد .

_ سوگند ....

اما من پیاده شده بودم حامی ماشین و

دور زد و کنارم اومد ،باهم به طرف

چیزی که از توی ماشین نظرم رو جلب کرده بود رفتیم

انگار تو به پارچه ی سفید چیزی پیچیده باشن ، حامی رفت جلو و با صدای

متعجب گفت : سوگند یه نوزاده ...

رفتم کنار حامی و نگاهی به بچه ای که

انگار چند روز بیشتر نداشت ، انداختم

چه آروم و معصومانه خوابیده بود.

دستمو آروم روی گونه ی نرمش کشیدم

.

romangram.com | @romangram_com