#دلم_آغوشت_را_میخواهد_پارت_219
شب خوب و به یاد موندنی بود
ساعت 12 شب نشون میداد کم کم همه
عازم رفتن شدیم که آقاجون گفت : چند
لحظه صبر کنید من کمی باهاتون حرف دارم
همه در سكوت خیره آقاجون بودیم
بعد استرس گرفتم دستمو سمت حامی
دراز کردم که دستمو گرفت و فشار آرومی به دستم داد
باعث شد ،کمی آروم بشم
آقاجون : میدونم تقصیر ما بزرگتر ها بود
که این اتفاق افتاد من میدونم حامی به
سوگند هیچ حسی نداره و همینطور
سوگند به حامی حالا به چه دلیلی این
هفت ماه زیر یک سقف بودن نمیدونم
اما دیگه اینطور زندگی کردن بسه
شونه ، بهتره از هم جدا بشن و هر کی بره پی زندگی خودش
romangram.com | @romangram_com